جمعه 5 خرداد 1391 - 15:54   صفحه اول  |  درباره تفاهم  |  گالري  |  دوستان خوب ما  | آرشيو اخبار  |   آرشيو صفحات اول  |  آرشیو صفحات  |  ارتباط با ما  


 

نقش پيامبران در تمدن جهان(1)

(1736 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(1230 بار خوانده شده است)  صفحه مناسب براي چاپگر

نقش پيامبران در تمدن جهان(1)
محمدرضا ابراهيم نژاد
85/9/28
: مقاله حاضر گامى در اين زمينه است، به اين اميد كه پاسخ به پرسشى بنيادين و فراگير باشد. در اين نوشتار تأكيد بر اين است كه در عين اختصار، غناى علمى و محتواى فكرى و استوارى يك مجموعه گسترده تحقيقى، حفظ و رعايت شود.
چكيده:
از آنجا كه جايگاه پيامبران در تمدن گذشته بشر پيوسته مورد نقد و بررسى موافقان و مخالفان پيامبران بوده و با توجه به اينكه اراده انسان مهمترين عامل تمدن ساز شناخته شده چگونگى تأثيرگذارى پيامبران مورد ارزيابى و سنجش قرار مى‏گيرد. منابع دينى، تاريخى و علمى و نيز داورى انديشمندان، مأخذ و مستند سنجش اين امر و تعيين نتيجه آن مى‏باشد.
مقدمه:
ارزش و اهميت هر موضوعى به ميزان تأثيرگذارى آن در سعادت و تأمين خواسته‏ها و نيازهاى انسان وابسته است. «پيامبران و نقش آنان در تمدن جهان» نيز از همين منظر و نگاه قابل ارزيابى است. بررسى‏ها نشان مى‏دهد كه تأثيرگذارى پيامبران در تمدن بشر از جانب دو گروه مختلف مورد داورى قرار گرفته و تبيين ابعاد آن موجب پيدايش دو نظريه شده است:
نظريه اول: ديدگاه انديشمندان موافق پيامبران است. اين گروه تأثير و نقش پيامبران در تمدن انسان را مثبت، و هدايتگر يافته‏اند و جامعه بشريت را در مسير تمدن مديون خدمات پيامبران مى‏دانند.
نظريه دوم: از جانب پاره‏اى رهبران فكرى مكتب‏هاى مادى و نظام‏هاى سياسى است. اين گروه مخالف پيامبران بوده و تأثيرگذارى آنان را منفى شمرده‏اند. برخى از آنان دين را افيون ملت‏ها و برخى ديگر اقدامات پيامبران را مخدوش، كم رنگ و مناسب زندگى قبيله‏اى و بَدَوى ناميده‏اند.
در چنين شرايطى بررسى منصفانه جايگاه پيامبران در تاريخ و تعيين نقش مثبت يا منفى آنان در تمدن بشر امرى لازم يا ضرورى است، زيرا عدد مؤمنان و كسانى كه ارتقاء بشر و تمدن انسان را حاصل و نتيجه كار پيامبران مى‏دانند زياد است و افراد ناآشنا به مكتب و هدف و اقدامات پيامبران نيز اندك نيستند.
از سوى ديگر اين مسئله، امرى نيست كه صرفاً متعلق به تاريخ گذشته باشد، بلكه واقعيت آن هر چه باشد مرتبط با تمدن معاصر و قابل تعميم نسبت به تمدن آينده است.
بدين لحاظ تاكنون محققان زيادى پيرامون اين مسئله پژوهش نموده و كتاب و مقاله نوشته‏اند، اما در مقايسه با اهميت موضوع و نياز نسل‏هاى جديد كافى نيست و تبيين و ارائه جنبه‏ها و ابعاد مسئله پيوسته مورد نياز است و تلاش بيشترى مى‏طلبد.
مقاله حاضر گامى در اين زمينه است، به اين اميد كه پاسخ به پرسشى بنيادين و فراگير باشد. در اين نوشتار تأكيد بر اين است كه در عين اختصار، غناى علمى و محتواى فكرى و استوارى يك مجموعه گسترده تحقيقى، حفظ و رعايت شود.
تعريف تمدن‏
تعريف‏هاى مختلفى از تمدن ارائه شده است كه افزون بر تفاوت‏هاى لفظى به لحاظ محتوا و نيز جامعيت و مانعيت، هم وزن و يكسان نيستند. هر چند برخى تعاريف تا حدودى به يكديگر نزديكترند. در اين زمينه جان لوييس مى‏نويسد:
«تمدن مرتبه‏اى از فرهنگ نسبتاً پيشرفته‏اى است كه در آن فنون و علوم، و همينطور حيات سياسى، رشد لازم را يافته باشد و نمودارهاى آن: وجود طبقات اجتماعى، تخصص، پيدايش شهرها، حساب و نويسندگى است.»
ويل دورانت نيز در تعريف تمدن چنين مى‏گويد:
«تمدن عبارت است از خلاقيت فرهنگى كه خود در نتيجه وجود نظم اجتماعى و حكومت قانون و رفاه نسبى امكان وجود مى‏يابد.»
به طور كلى مى‏توان به وضعيت زندگى يك قوم و ملت در بُعدهاى مادى و معنوى، فردى و اجتماعى، ساده و پيشرفته، تمدن گفت، اما در اين بررسى مراد ما از تمدن، وضعيت مطلوب و پيشرفته ابعاد زندگى اقوام و ملت هايى كه پيامبران در ميان آنان حضور عينى و مستقيم يا حضور شخصيتى و غير مستقيم داشته‏اند و با آنان در تعامل بوده‏اند تا مشخص گردد پيامبران (به ويژه پيامبر اسلام (ص)) در پيشرفت و ارتقاء اين تمدن چه جايگاهى دارند.

عوامل و اركان تمدن‏
اظهار نظر پيرامون عامل يا عوامل تمدن در حقيقت نوعى اظهار نظر در مورد فلسفه تاريخ يا تاريخ يك ملت است ؛زيرا تمدن هر قوم و ملت بخشى از تاريخ آن مردم است و با توجه به اينكه پيرامون عوامل تحول تاريخ نظريه‏هاى مختلفى وجود دارد. لذا كسانى كه تحولات تاريخى را معلول عوامل اقتصادى، اجتماعى و...مى‏دانند و براى اراده انسان نقش تعيين كننده قائل نبوده و آن را تابعى از عوامل اقتصادى و...مى‏بينند، طبعاً آنان تمدن را معلول عوامل اقتصادى، اجتماعى و...خواهند شمرد.
«نژاد در ايجاد تمدن چندان تأثيرى ندارد و تمدن در جاهاى مختلف يانزد ملتهايى كه رنگهاى گوناگون دارند آشكار مى‏شود. به عبارت ديگر نژاد نيست كه تمدن را به وجود مى‏آورد بلكه تمدن است كه ملتها را خلق مى‏كند. مثلاً فرد انگليسى تمدن انگليس را ايجاد نمى‏كند بلكه از تمدن انگليسى است كه فرد انگليسى ساخته مى‏شود. هنگامى كه فرد انگليسى به نقطه دورى مانند تومبوكتو مى‏رود و تمدن خود را همراه مى‏برد و در آنجا نيز لباس شب نشينى مخصوصى را مى‏پوشد، اين دليل آن نيست كه تمدن خود را در اين نقاط به صورت جديد خلق كند، بلكه نشانه آن است كه حتى در اين نقاط دور افتاده هم نمى‏تواند از زير تسلط آن تمدن خارج شود. اگر شرايط مساوى از لحاظ زمين‏شناسى، جغرافيايى و اقتصادى در نژاد ديگرى جز انگليسى، مشابه با شرايط انگليس پديد آيد، نتايج همانندى به دست مى‏آيد و از اين روست كه مى‏بينيم تمدن ژاپن قرن بيستم، تمدن انگلستان قرن نوزدهم را تجديد مى‏كند. تأثيرى كه نژاد در تمدن دارد اين است كه پيدايش آن غالباً پس از موقعى است كه ريشه‏هاى نژادى مختلف با يكديگر مى‏آميزند و به تدريج ملتى كه به طور نسبى حالت تجانسى دارد از آن ميان بيرون مى‏آيد.»
طبق اين نظريه پيدايش تمدن زائيده شرايط خارجى است و عوامل محيطى، اقتصادى و...بر انديشه و درون افراد تأثير مى‏گذارد، نه اينكه ويژگيهاى درونى افراد عامل تمدن باشد.
اما كسانى كه حوادث اجتماعى و تحولات تاريخى را معلول و تابعى از تفكر و اراده انسانها مى‏دانند در پيدايش تمدنها نيز عامل اساسى و محرك اصلى را اراده و انديشه انسانها مى‏شناسند.
برخى نويسندگان نيز دو قسم عامل تمدن ساز برشمرده و بالتبع دوقسم تمدن را قائل اند: عامل مادى و تمدن معلول آن، عامل انسانى و تمدن معلول آن. به عبارت ديگر به اقتضاى شرايط در بعضى تمدنها عوامل مادى و ظاهرى قويتر بوده و باعث پيشرفت ابعاد زندگى شده است، تا آنجا كه در فكر و اراده انسانها نيز رسوخ و نفوذ كرده و آنها را ارتقا بخشيده است و بالعكس در پاره‏اى از تمدن‏ها كه عوامل مادى ضعيف بوده، فكر و اراده انسانها نخستين و بيشترين حركت را ايجاد نموده است. اين تفصيل را در مقايسه‏اى كه ميان تمدن روم و تمدن عربى اسلامى انجام گرفته چنين مى‏بينيم:
«ارتقا و پيشرفت ملت روم از زندگى ساده اوليه‏اش به حيات و زندگى تكامل يافته ، در مقايسه با ارتقاء ملت عرب از زندگى جاهليتش به دوره اسلامى نهايت فاصله را داشت. چرا كه ارتقاء و پيشرفت روم ارتقايى مادى بود كه اين تعبير اگر درست باشد از پيشرفت اندك اندك تمدن نشأت گرفت و به وجود آمد. درحالى كه ارتقاء و پيشرفت عرب ارتقايى معنوى بود كه از تغيير و دگرگونى روح عربى بر اثر اسلام شدت گرفت. گويى اين ارتقاء ارتقايى از درون به ظاهر بود. روح عرب تغيير نموده و در اثر آن حيات و زندگى مادى عرب تغيير نمود. در حالى كه ارتقاء روم ارتقاء از ظاهر به باطن و درون بود. نخست ظروف و شرايط ظاهرى ملت روم تغييركرد و سپس در اثر آن روحيه‏ها و باطن ملت روم ترقى و تعالى يافت.»
بطلان و بى پايه بودن اين تفصيل و به طور كلى نظريه جبر تاريخ در جاى خود اثبات رسيده است چون عامل اصلى و تعيين كننده در تحولات تاريخى و پيدايش و شكوفايى تمدن‏هاى بشرى تنها انديشه و اراده انسانى است (و عواملى جدا از آن در حد زمينه سازى و شتاب زائى تأثيرگذارند) اين امر يه اندازه‏اى روشن است كه برخى انديشمندان مادى نيز به آن اعتراف نموده‏اند.

اركان تمدن‏
عناصرى از تمدن به عنوان اجزاء اصلى وپايه‏هاى حيات و استقرار تمدن شناخته شده‏اند:
«در تمدن معمولاً چهار عنصر يا ركن اساسى را مى‏توان تشخيص داد:1- پيش بينى و احتياط در امور اقتصادى 2- پيدا شدن سازمان سياسى 3- پيدا شدن سنت‏هاى اخلاقى و سلوكى 4- و سرانجام جهد و كوشش در راه علم و بسط هنر.»(11)
اكنون كه اركان تمدن و نيز اراده انسان به عنوان عامل اصلى در بناى تمدن شناخته شد بايد ديد پيامبران، به مثابه عاملى انسانى چه نقش و تأثيرى در تمدن‏هاى مطلوب و پيشرفته بشر داشته‏اند؟ اگر به راستى آنان مؤثر بوده‏اند، اين تأثيرگذارى در چه حدى بوده است. در اينجا براساس هر يك از منابع دينى، منابع تاريخى و علمى، و متن اعترافات صاحب نظران به بررسى اين موضوع در تمدن گذشته و معاصر مى‏پردازيم:

1- منابع دينى
قرآن كريم در آيات و موارد مختلفى تأثير وجود پيامبر اسلام را در ارتقاء و پيشبرد زندگى و تمدن اقوام و جمعيتها بازگو نموده است، از جمله: مردم (در آغاز) يك گروه بودند پس خداوند پيامبران را نويد دهنده و بيم دهنده برانگيخت و با ايشان كتاب بحق فرستاد تا ميان مردم در آنچه اختلاف كرده‏اند حكومت كنند.
اين بيان قرآن نشانگر آن است كه پيامبران در زمانى كه تنها يك جامعه انسانى بيش نبود، حضور نداشته‏اند و دليل روشنى بر سابقه ديرينه و هدف سازنده آنان در عرصه روابط اجتماعى است. مفسران بزرگ ابعاد مختلف اين آيه و دلالتهاى آن را طرح نموده‏اند كه نقش پيامبران در تدوين قانون وتنظيم جامعه از آن جمله است:
«افراد انسان كه به حسب فطرت، مدنى و اجتماعى بودند در آغاز تشكيل اجتماع به صورت گروه واحد و يكنواختى بودند، بعداً در ميان ايشان به مقتضاى فطرت، اختلافاتى در كسب مزاياى حياتى بروز نمود، رفع اين اختلافات و مشاجرات محتاج وضع قوانين و نظامات مناسبى بود. لذا ايزد متعال پيامبرانى را برانگيخت و با ايشان احكام و قوانينى در شكل دين براى بشر فرستاد و بشارتها و تهديدهايى به آنها ضميمه كرد و با يك سلسله وظايف عبادى كامل نمود...»(13)
«لقد منّ الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.»(14)
خداوند بر مؤمنان منّت گذارد (نعمت بزرگى بخشيد)هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد، اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند.



 


تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه تفاهم می باشد. استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است

Powered by Parsis Co.