جمعه 5 خرداد 1391 - 17:1   صفحه اول  |  درباره تفاهم  |  گالري  |  دوستان خوب ما  | آرشيو اخبار  |   آرشيو صفحات اول  |  آرشیو صفحات  |  ارتباط با ما  


 

مسعود درخشان در خصوص اقتصاد دانايي محور

(3144 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(1899 بار خوانده شده است)  صفحه مناسب براي چاپگر

مسعود درخشان در خصوص اقتصاد دانايي محور

15/09/1385
اقتصاد مبتني بر دانايي از اسميت تا رومر
فارس: "دني كوا" استاد مدرسه اقتصاد لندن ، اقتصاد مبتني بر دانايي را "اقتصاد بدون وزن" مي نامد زيرا بر خلاف گذشته كه رشد اقتصادي را بر حسب توليد محصولات سنگين همچون فولاد و تجهيزات وماشين آلات سنگين صنعتي تعريف مي كردند امروزه رشد اقتصادي بر حسب محصولات سبك الكترونيكي تعريف مي شود و سهم دانش در ارزش افزوده به مراتب بيش از سهم ساير عوامل توليد است.
اقتصاد مبتني بر دانش بحث جديدي در مطالعات اقتصادي است.بر اساس برنامه چهارم توسعه كه اولين برنامه 5 ساله از چشم انداز بيست ساله كشور است بايد با توجه به اقتصاد مبتني بر دانايي محوري به رشد هشت درصدي دست يافت و اين در حالي است كه جنبش نرم افزاري و علمي نيز از دغدغه هاي مسوولان نظام است.
دكتر مسعود درخشان از اساتيد علم اقتصاد در سخنراني خود كه در موسسه آموزش و پ‍‍ژوهش در مديريت و برنامه ريزي صورت گرفته به تبيين زواياي مختلف اقتصاد مبتني بر دانايي پرداخته است كه بخش اول متن كامل اين سخنراني به شرح زير است:
اقتصاد مبتني بر دانش يا دانايي يا اقتصادي كه موتور محركه آن دانش است بحث جديدي در مطالعات اقتصادي است. عرايضم را با اين سوال آغاز مي كنم كه آيا در گذشته، نظام هاي اقتصادي اساسا مبتني بر دانش و دانايي نبوده است؟

سابقه جايگاه دانش در رشد اقتصادي
شايد مهمترين سوال در علم اقتصاد، همواره اين بوده است كه عامل اصلي در رشد اقتصادي چيست؟ آدام اسميت حدود 220 سال قبل، يعني در سال 1776 كتاب خود را با عنوان تحقيق در باب ماهيت و علل ثروت ملل نوشت. او به نقش دانش در رشد اقتصادي واقف بود و از طبقه اي از متخصصان نام مي‌برد كه نه تنها آينده نگري دارند بلكه با توليد دانشي كه به لحاظ اقتصادي مفيد است به رشد اقتصادي كمك مي كنند. انقلاب صنعتي، حدود 200سال قبل در انگلستان، كه علت تحولات و رشد و توسعه اقتصاد جهاني بوده است چيزي جز ظهور دانش در فناوري نبوده است. در آن زمان م جيمز وات بين منچستر و لندن رفت و آمد داشت كه اختراع خود را به ثبت برساند تا اولين لوكوموتيو بخاري ساخته شد. اختراع دستگاه ريسندگي و ثبت آن نيز وضعيتي مشابه دارد.
صد سال بعد از اسميت اقتصاددان آلماني فردريك ليست بر اهميت زيرساختها و نهادهايي تأكيد مي كند كه موجب توسعه نيروهاي توليدي هستند و فردريك ليست منشأ اين زيرساختها و نهادها را توليد دانش و توزيع مناسب دانش در اقتصاد مي داند. هگل هم عامل توسعه و تحول نظام هاي اجتماعي و اقتصادي را تضاد بين نهادهاي موجود با ادراكات رشد يافته مي داند كه خود از رشد دانش متأثر است. ماركس نيز حدود صد سال بعد از اسميت موتور محركه تغيير نظام اقتصادي را تضاد بين نيروهاي توليدي با روابط اجتماعي توليد مي داند و تحول نيروهاي توليدي را برون زا فرض مي كند زيرا رشد نيروهاي توليدي را حاصل رشد دانش و توسعه علوم مي داند كه برون زا است. لذا عامل اصلي در تحولات نظام هاي اقتصادي و تحول به سوي نظام برتر يعني سوسياليسم علمي را چيزي جز رشد دانش و توسعه علوم و كاربرد آن در صنعت يعني پيشرفت تكنولوژي نمي داند.
اقتصاد دانان نئوكلاسيك در اوايل قرن بيستم نيز به تأثير دانش در رشد ا قتصادي توجه كرده اند زيرا در تابع توليد كار و سرمايه و مواد اوليه را عامل توليد فرض مي كردند كه بازده نزولي دارند يعني به ازاي افزايش هر يك از اين عوامل توليد زماني فرا مي رسد كه بازده نزولي آنها آغاز شود اما با رشد تكنولوژي و فرض ثبات عوامل توليد، منحني توليد به سمت بالا نقل مكان كرده و تأثير منفي بازده نزولي را جبران مي كند. بنابراين اقتصاد دانان نئوكلاسيك رشد فناوري را تابعي از كاربرد دانش و علوم در ابزار توليد مي دانستند لذا با رشد دانش و ظهور ان در فناوريها و با به كارگيري آن فناوريها، رشد اقتصادي حاصل مي شد. البتهت ملاحظه مي كنيم هم در تئوري اسميت و هم در نظريات ليست و ماركس و نئوكلاسيكها، دانش عاملي برون زا در رشد اقتصادي به حساب مي آمد.
در مراحل بعدي، شومپيتر اقتصاد دان اتريشي به جايگاه ويژه نوآوري و ابداعات در رشد اقتصادي توجهي ويژه داشت پيرامون شومپيتر مانند گالبريث و گودوين و هرشمن در اين زمينه بيشتر كار كردند و تأكيد زيادي بر سهم دانش در نوآوريها و ابداعات فني و لذا در رشد اقتصادي داشتند.
امروزه اقتصادداناني همچون رومر و گراس من صاحب تئوري هاي جديد رشد اقتصادي هستند كه مي خواهند عامل اصلي در رشد اقتصادي بلندمدت را بررسي كنند و دانش را يكي از مهمترين اين عوامل مي دانند پس ملاحظه مي كنيم كه در تمام اين نظريات دانش كه مايه فناوري است همواره موتور رشد اقتصادي محسوب شده است.

تفاوت فناوري و دانش در ديدگاه هاي جديد و ديدگاه نئوكلاسيك
در اقتصاد نئوكلاسيك، نواوري و ابداعات فني، فرايندي است خطي از يك سلسله مراحل به شرح زير: نقطه شروع همان تحقيقات علمي جديد است. در مرحله دوم اين تحقيقات به تدريج در فناوريها و ابزارهاي جديد ظهور و توسعه مي يابد. در مرحله سوم اين تحقيق و توسعه به توليد كالا و خدمات منتهي مي شود. در محله چهارم، بازاريابي اين كالاها قرار دارد. اين فرايند در مرحله پنجم به پايان مي رسد كه شامل فروش كالاهاي جديد، فروش فرايندهاي توليد آن كالا و فروش خدمات مربوط به اين فرايندها است.
در تئوري هاي جديد رشد به جاي يك رابطه خطي براي ابداعات مدل ارتباط زنجيره اي ابداعات را داريم به شرح زير:
اولا- ايجاد توانمندي هاي جديد توليدي در يك بنگاه نوآوري محسوب مي شود
ثانيا- تشخيص درست نيازهاي بازار نيز يك نوآوري است
ثالثا- استفاده از پيشرفت فني در ارتقاي كيفيت توليدات موجود نيز نوآوري محسوب مي شود.
بنابراين پيشرفت فني را مي توان هم در بازارهاي جديد به كار گرفت و هم در بازارهاي موجود. از اين رو ا بداعات فني صرفا ناشي از R&D نيست بلكه حاصل ارتباطات بين بنگاه ها، مصرف كنندگان، آزمايشگاه ها و مراكز تحقيق و نهادهاي علمي و دانشگاهي نيز هست.
همچنين حاصل ارتباطات متقابل و بازخورد بين علوم محض و پايه علوم مهندسي، توسعه كيفي كالاها و خدمات نظام مهندسي توليد و بازاريابي است.
نقش دانش در ديدگاه هاي جديد تفاوت هايي با نقش دانش در تئوري هاي نئوكلاسيكها دارد كه به شرح زير است:
1- اساسا دانش را نمي توان در تئوري هاي رشد نئوكلاسيك به صورت عامل توليد در تابع توليد قرار داد كه البته اين امر ناشي از ضعف متدلوژي علم اقتصاد نيز هست. اما دليل ساده اين امر آن است كه اصل اقتصادي كميابي حاكم بر همه اجزاي تابع توليد است در حالي كه دانش و اطلاعات به وفور موجود است آنچه كمياب است ظرفيت استفاده از دانش و اطلاعات به نحو صحيح در فرايند توليد و بهره وري است. اين ضعف و كاستي مربوط به فقدان نهادهاي مناسبي است كه دستگاه تحليلي اقتصاد نئوكلاسيك نمي تواند آنها را به خوبي تجزيه و تحليل كند.
2- مسئله ديگر آن است كه دانش را نمي توان مانند ساير عوامل توليدمبادله كرد. خريد و فروش دانش با مبادله ساير كالاها و ساير عوامل توليد تفاوت زيادي دارد زيرا اطلاعات مربوط به دانش بين خريدار و فروشنده به شدت نامتقارن است لذا بازار واقعي براي مبادله دانش و اطلاعات موجودنيست. از سوي ديگر برخي از انواع دانش و اطلاعات را مي توان با هزينه كم توليد و در سطح گسترده اي توزيع نمود اما برخي از انواع دانش به سهولت قابل انتقال از يك سازمان به سازمان ديگر يا از يك فرد به فرد ديگر نيست مگر آنكه شبكه هاي ارتباطي ويژه اي ايجاد شود كه آن هم محدود به خريداران و فروشندگان خاصي است و لذا بازار به معناي متعارف اقتصادي ايجاد نمي شود.
3- تفاوت ديگر جايگاه دانش در رشد اقتصادي در تئوري هاي جديد و تئوري هاي قبلي در اين است كه افزايش سرمايه گذاري در دانش و توسعه ظرفيتها، بازده صعودي دارد نه بازده نزولي، زيرا پيشرفت فني كه ثمره به كارگيري دانش است از طريق آموزش وتعليمات فني وحرفه اي و ايجاد ساختارهاي جديد مديريتي و سازمان بندي هاي جديد در محيط كسب و كار موجب بازده صعودي مي شود. بنابراين پيشرفت فني و كاربرد دانش در توليد موجب به كارگيري روش هاي كاراتر در سازمان بندي نظام توليدي در يك بنگاه اقتصادي مي شود كه خود منجر به توليد كالاهايي با كيفيت برتر و خدماتي با كيفيت بهتر مي شود.
ملاحظه مي شود كه نظريات اقتصادنئوكلاسيك كه مربوط به توليد مبادله و مصرف كالا است نمي تواند توليد مبادله مصرف دانش را به نحو رضايت بخشي توضيح دهد.
بنابراين از ديدگاه تاريخي ديديم كه دانش همواره عامل بسيار مهمي در نظريات مربوط به رشد اقتصادي بوده است. البته اقتصاددانان جديد كوشيده اند جايگاه دانش رابه طور مستقيم در مدلها و نظريات رشد اقتصادي روشن كنند يعني در تئوري هاي جديد رشد اقتصادي، نقش دانش و فناوري را در بهره وري و رشد اقتصادي بررسي مي كنند. از اين ديدگاه سرمايه گذاري در تحقيقات و توسعه علوم، و در آموزش و تربيت نيروي انساني و نيز در ساختارهاي جديد مديريت كارگاه ها و شركتها، ابزارهاي اصلي در تحقق رشد اقتصادي است. با اين مقدمات اكنون مي توانيم اقتصاد مبتني بر دانايي را تعريف كنيم: اقتصاد دانايي محور اقتصادي است مبتني بر توليد توزيع و كاربرد دانش و اطلاعات به منظور تحقق رشد اقتصادي و افزايش بهره وري. توسعه و رشد اين اقتصادها مستلزم بهينه سازي همزمان مجموعه سياست هاي صنعتي، سياست هاي توسعه علوم پايه و سياست هاي توسعه فناوري است كه البته نيازمند نهادهاي مناسبي است.
بنابراين تأكيد اقتصاد دانايي محور فقط توليد و توزيع اطلاعات و دانش نيست بلكه نكته مهم به كارگيري آنها است، يعني استفاده موثر و به كارگيري انواع مختلف دانش درتمام فعاليت هاي اقتصادي. بديهي است به كارگيري دانش در توليدات، سهم دانش را در توليدات بالاتر مي برد. به همين دليل است كه برخي از اقتصاددانان مانند "دني كوا" استاد مدرسه اقتصاد لندن ترجيح مي دهندكه اقتصاد مبتني بر دانايي را اقتصاد بدون وزن بنامند زيرا بر خلاف گذشته كه رشد اقتصادي را بر حسب توليد محصولات سنگين همچون فولاد و تجهيزات وماشين آلات سنگين صنتي و نظاير آن تعريف مي كردند امروزه رشد اقتصادي بر حسب محصولات سبك الكترونيكي تعريف مي شود و نيز به اين نكته توجه مي شود كه سهم دانش در ارزش افزوده به مراتب بيش از سهم ساير عوامل توليد است. از اين رو، مي توان ادعا كرد كه مهمترين عامل تعيين كننده در سطح زندگي در كشورهايي كه در خط مقدم توسعه هستند سهم دانش در توليد كالاها و خدمات است.

عوامل موثر در افزايش سهم دانش در نظام توليد كالاها و خدمات
اكنون اين سوال پيش مي آيد كه چه عواملي موجب شده كه امروزه سهم دانش در توليدات، عليرغم اينكه همواره در طول تاريخ، دانش نقش مهمي در اقتصاد ايفا مي كرده است، اين گونه متحول شده و در درجه اول از اهميت قرار بگيرد؟ در پاسخ مي توان دستكم به چهار عامل اشاره كرد:
1-فناوري اطلاعات و ارتباطات
با انقلاب فناوري و اطلاعات، IT سهم بسيار زيادي در شكل گيري اقتصاد مبتني بر دانايي داشته است. پيشرفت هاي سريع در حوزه ICT نه تنها موجب شده است كه طيف وسيعي از كالاها و خدمات وارد بازار شود بلكه خانوارها، شركتها و حتي دولت روش هاي سنتي مصرف، توليد و تجارت و حكمراني را تغيير داده اند. مثلا در مورد خانوارها، خريدهاي الكترونيكي و پول الكترونيكي موجب شده است كه بانكداري الكترونيك ايجاد شود. شركت هاي توليدي و خدماتي به سمت تجارت الكترونيك رفته اند و روش هاي جديدي در مبادله با مصرف كنندگان ايجاد كرده اند. همچنين تحول عظيمي در ارتباط بين بنگاه ها ايجاد شده است. دولت نيز به سمت ارائه خدمات الكترونيك ب مصرف كنندگان و بنگاه ها رفته است كه مباحث مربوط به اين موضوعات را در جلسات قبلي به تفصيل ديده ايم. حتي پارلمانها نيز به سمت الكترونيكي شدن رفته اند.
اين همه موجب كاهش شديد هزينه ها، بزرگتر شدن بازارها و عرضه خدمات بهتر به مشتريان شده است كه خود باعث ايجاد تقاضا براي ارتقاي كيفيت كالاها و خدمات از سوي مشتريان مي شود. اين امر موجب تقاضا براي توسعه دانش و يا به كارگيري موثر تر از دانش موجود در توليد كالاها و خدمات است. بنابراين آنچه موجب شكل گيري اقتصاد مبتني بر دانايي است موجب به كارگيري بيشتر دانش در اقتصاد است.
به همين دليل بسياري از صاحبنظران معتقدند كه فرق اساسي بين جايگاه دانش در اقتصاد مبني بر دانش با جايگاه دانش در اقتصاد متعارف آن است كه كالاهاي دانشي كه محصول اقتصاد مبتني بر دانش است خود همانند دانش است، يعني خصوصياتي را دارد كه دانش دارد كه مهمترين آن خودافزايي است. به بيان ديگر همچنان كه توسعه دانش، توسعه بيشتر دانش را به دنبال دارد به همين ترتيب توليد كالاهاي دانشي، زمينه ساز توسعه بيشتر توليدات كالاها و خدمات مبتني بر دانش است.
2-توسعه سريع علوم
در سال هاي اخير برخلاف گذشته، منابع مالي زيادي صرف تحقيقات علمي يا تحقيق و توسعه شده است. از اين رو نه تنها ذخاير علوم و فنون توسعه يافته است بلكه اشاعه دانش نيز به سرعت افزايش يافته كه البته متأثر از توسعه ICT است. نبايد فراموش كرد كه بنگاه هاي اقتصادي نيز در سال هاي اخير سياست گوناگون سازي فعاليت هاي R&D را در سطح بين المللي اتخاذ كرده اند كه كمك زيادي به توسعه و اشاعه علوم داشته است.
3-افزايش رقابت جهاني
آزادسازي جريان سرمايه كاهش هزينه هاي توليد، كاهش هزينه معاملات و عواملي نظير ان موجب توسعه تجارت جهاني شده است. سرمايه گذاري هاي بين المللي نيز به شدت افزايش يافته است. اين همه باعث شده كه فرصت هاي جديدي براي تخصصها و توليد كالاها و خدمات جديد ايجاد شود. روش هاي بهتر مديريت و سازماندهي به ويژه در عرضه كالاها و خدمات به وجود بيايد و لذا بنگاه ها وارد عرصه جديد رقابت شده اند. همچنين ICT و اينترنت اين امكان را فراهم ساخته كه بنگاه هاي كوچك و متوسط SME بتوانند به بازارهاي وسيعتري دست پيدا كرده و سريعتر رشد كنند.
از طرف ديگر توسعه ICT موجب شده كه بنگاه هاي مجازي ايجاد شوند. در واقع اين بنگاه ها به سمت معاملات مجازي، توزيع مجازي و نظاير آن رفته اند و در يك كلمه بازار به معناي سنتي آن را به فضاي بازار تبديل كرده اند. در چنين وضعيتي بنگاه ها بايستي هوشمندانه با يكديگر رقابت كنند. به بيان ديگر، در چنين وضعيتي همكاري بين بنگاه ها امري حياتي است ولي به موازات همكاري بايستي با هم رقابت نيز بكنند. چنين پديده اي قطعا اقتصاد و تجارت را به سمت دانايي محوري هدايت مي كند.
4-افزايش نقش مصرف كنندگان تحولات اقتصادي
جايگاه مصرف كننده در اقتصاد مبتني بر دانايي در مقايسه با اقتصاد متعارف تغييرات اساسي كرده است. در گذشته فرايند تأثير دانش در اقتصاد به اين ترتيب بود كه دانش به صورت آموزشها، اطلاعات و مهارتها وارد مرحله توسعه فناوري و مناسبات توليدي و سرانجام توسعه ماشين آلات و تجهيزات فني مي شد كه توليد كالاهاي جديد ثمره ان بود. در چنين وضعيتي، مصرف كننده در بازار صرفا در مقام متقاضي آن كالاها قرار مي گرفت اما بعد از انقلاب اطلاعات و توسعه سريع ICT مصرف كننده مستقيما جريان تحولات دانش و تحولات فناوريها را هدايت مي كندو آن را شكل مي دهد زيرا مصرف كننده به دنبال كيفيات بيشتر در كالاها و خدمات است و خدمات مناسبتر، راحت تر و سريعتري را تقاضا مي كند. سيستم هاي اينترنت و IT نيز اين امكان را براي او فراهم مي سازند زيرا دسترسي سريع به اطلاعات كاملا مهياست. بنابراين نقش مصرف كنندگان در بازار يا طرف تقاضا به مراتب مهمتر از عرضه شده است. همچنين تغيير در فرهنگها و همگرايي فرهنگي در سطح جهاني نيز تأثير قابل ملاحظه اي در اين فرايند ايفا مي كند.

آثار و نتايج توسعه اقتصاد دانايي محور
عوامل چهارگانه اي كه در واقع موتور توسعه اقتصاد دانايي محور هستند آثار و نتايج قابل ملاحظه اي بر عملكرد فعالان بازار و بر رفتار اقتصادي دارد.
الف-بر فعالان بازار
*مديران بنگاه هاي اقتصادي بايستي افق ديدشان را وسيعتر كنند تا برتري هايي را كه حاصل كاربرد دانش بيشتر در توليد كالاها و خدمات است به موقع تشخيص دهند و مزيت هاي موجود در بنگاه خود را كه مي توان از آن به نحو بهينه در راستاي اين هدف بهره برداري كرد بهتر شناسايي كنند.
* كارگران و كارمندان بايستي مهارت هاي پايه اي و اساسي را بياموزند و خود را با تحولات جديد تطبيق دهند.
*سرمايه گذاران و تأمين كنندگان منابع مالي و نهادهاي مالي نيز بايد شناخت كافي از وضعيت موجود به دست آورند و مهارت هاي قبلي را كه بيشتر مبتني بر ارزيابي ارزش سرمايه هاي فيزيكي است به مهارت هاي جديد كه مبتني بر ارزيابي دارايي هاي غيرمحسوس و ظرفيت هاي بالقوه بنگاه ها براي بهره برداري از دانش و مهارتها است مجهز شوند تا از اين طريق بتوانند تسهيلات مالي را در اختيار بنگاه هاي دانش محور قرار دهند. بنگاه هاي دانش محور چه بسا با معيارهاي سنتي در اقتصاد مالي نتوانند تسهيلات لازم را از نهادهاي مالي براي توسعه كسب و كار خود به دست آوردند و با مشكلات نقدينگي رو به رو شدند كه بايستي به سرعت رفع شود.
*تنظيم كنندگان بازار بايد تغييرات جديدي را كه در ماهيت رقابت بين بنگاه ها ايجاد شده به خوبي درك كنند و اقتصاد مبتني بر دانايي را بر اساس ديدگاه هاي سنتي رقابت و هدايت، تنظيم و مديريت نكنند. بلكه بايستي چالش هايي را كه حاصل فناوري هاي جديد است به خوبي بشناسند و آن را در مقررات و تنظيم بازار منعكس كنند.
*سياستگذاران دولتي بايستي محيط مناسب براي رشد و توسعه بنگاه هاي دانش محور را فراهم كنند. همچنين بايستي صنايعي را كه دانش محور هستند تشخيص دهند و اين مسئله البته از كشوري به كشور ديگر فرق مي كند. مثلا در انگلستان، خدمات مالي و ارتباطات و صنايع شيميايي ودارويي و صنايع فضايي را صنايع دانش محور شناخته اند و بر روي اين صنايع، سرمايه گذاري مي شود. همين امر موجب مي شود كه در الگوي تجارت يك كشور تغييرات جديدي ظاهر شود. بنابراين در استراتژي توسعه يك كشور بايستي به تشخيص صنايع و خدمات دانش محور توجه ويژه داشت زيرا صنايع دانش محور، الگوي تجارت و الگوي توسعه علوم و فنون و سياست هاي علمي كشور و حتي الگوهاي آموزش و پرورشي در دبستانها و دبيرستانها و دانشگاه ها را تحت تأثير قرار مي دهد.
ب- بر رفتار اقتصادي
هم اكنون ثمره اين سياستها و نگرش هاي جديد در كشورهاي پيشرفته صنعتي به صورت زير است:
1- سرمايه گذاري در فناوري پيشرفته
2- توسعه و رشد صنايع مبتني بر Hi- Tech
3- تكيه بر نيروي كار با مهارت هاي بالاتر
4- برنامه ريزي و سازماندهي جديد براي بهره مندي از افزايش كارايي و بهره وري هاي ناشي از سياست‌هاي فوق الذكر


 


تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه تفاهم می باشد. استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است

Powered by Parsis Co.