نقطه عطفي در زندگي همه ما (1435 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است) (571 بار خوانده شده است)  نقطه عطفي در زندگي همه ما
09/09/1385 روزي ميرسد كه احساس ميكنيم تنها شدهايم، بايد زندگي خودمان را به تنهايي اداره كنيم و قدم به قدم جلو برويم. به جايي ميرسيم كه ديگر از روابطي كه در گذشته با اطرافيانمان داشتهايم، لذت نميبرم و احساس ميكنيم كه اين مناسبات پوچ، توخالي و بيهوده بودهاند. در واقع به نقطه عطفي در اين روابط ميرسيم. گاهي وقتها هم با يك بيماري جديد درگير شدهايم كه بايد به تنهايي با آن بجنگيم. حالت ديگري هم پيش ميآيد كه به اين نتيجه ميرسيد كه تمامي كارها، تلاشها و فعاليتهايي كه كردهايد، آنهايي نبودهاند كه شما فكر ميكردهايد و نميتوانند آرزوهاي شما را برآورده كنند. بايد بگويم كه اين وضعيت در انتظار همگي ماست و دير يا زود با آن روبرو خواهيم شد. حالا ميپرسيد كه چه كار بايد كرد؟ وقتي كه در اين وضعيت قرار ميگيريد، ميترسيد و مضطرب شويد.
احساس ميكنيد تك و تنها در جادهاي مه آلود گير افتادهايد. سكوت مرگباري حاكم است. ابرهاي تيرهاي آسمان را پوشاندهاند و شما نميدانيد از كدام طرف برويد. به دنبال كسي ميگرديد كه راهنماييتان كند و به دادتان برسد. كمكم به باورها و نيروهاي درونتان شك ميكنيد. دوست داريد كسي بيايد و شما را از اين اوضاع مبهم و نامعلوم دربياورد و حمايتتان كند. نميدانيد كه چطور بايد رفتار كنيد. به رفتار و منشهاي ديگران نگاه ميكيند تا بفهميد كه كدام كار درست، سنجيده و قابل قبول است. و حالا سوال اينست كه چرا ما اين كار را ميكنيم؟ ساده است همگي ما از بدو تولد اينچنين رشد كردهايم و شرطي شدهايم كه در مقابل چه چيز بايد چطور واكنش نشان دهيم. فرهنگ ما كه آيندهاي از فرهنگهاي گوناگون است، باورهايي ثابت و كليشهاي را در ذهن ما جاگير كردهاند. به ما فهماندهاند كه در چه حريمي كار كنيم، «پا را از گليمان درازتر نكنيم» و اگر ميخواهيم رسوا نشويم با جماعت همراه و همرنگ شويم. اما دقت كنيد و مراقب باشيد كه در اين ميان سوءتفاهمي پيش نيايد. من نمي خواهم بگويم كه هماهنگي و سازگاري با جامعه و ديگران مضر است. در حقيقت اين كه هماهنگي و يكپارچگي شهروندان يك جامعه يكي از عناصر اصلي لازم براي ماندگاري و برقراري يك جامعه مدني است، واقعيتي انكارناپذير است. اگر به اين اصل توجه نشود، وضع قوانين مدني، قوانين جزائي براي مجازات جنايتكاران و پيشگيري از جرمهاي اجتماعي، بيهوده و بيمعني خواهد بود. قوانين مدني و جزائي حد و مرزهايي وضع ميكنند كه براي برقراري يك تعامل سالم بين شهروندان الزامي هستند. اگر اين حريمها شكسته شوند، ديگر آرامش و خلوت خانوادهها و شهروندان مفهومي نخواهد داشت چراكه هرگونه رفتارهاي خشونتبار و ضد اجتماعي قابل قبول خواهد بود. نه مطمئن باشيد كه من هرگز وضع حد و مرز مشخص در زندگي اجتماعي و رعايت انسجام و يكپارچگي جامعه را نفي نميكنم اما سخن ديگري هم دارم و آن اينست كه گاهي اوقات و بهتر است بگويم هميشه، اين تبعيت، دنبالهروي و همرنگي سپر بلايا ميشوند و براي بعضي كارهايمان توجيهي منطقي. موقعيت مذكور را كه در اول بدان اشاره كرديم، در نظر بگيريد. وقتي شما در تنگنا قرار ميگيريد، احساس تنهايي ميكنيد و فكر ميكنيد كه تمام تلاشهايتان پوچ و بيفايده بودهاند، به دنبال منبعي خارجي هستيد تا كمكتان كند. به خود مي گوييد كه: «حالا كه سردرگم شدهام و فكري به مغزم نميرسد و نميدانم چچيز درست است، بهتر است از منش ديگران پيروي كنم.» اين طرز تفكر كه بر مبناي اصل همرنگي با جماعت شكل گرفته، باعث ميشود كه ديگر باورها و اعتقادات خود را فراموش كنيد و براي حل مشكلهاي موجود به آنها رجوع نكنيد. واقعيت اينست كه باورهاي غالب فرهنگي و اجتماعي آنچنان بر ما تسلط دارند كه بعضي وقتها باعث ميشوند باورهاي درونيمان را فراموش كنيم و برخي فرصتهاي زندگي كه مدتها در آرزويشان بودهايم را در لايههاي زيرين مغزمان دفن كنيم. ما برمنباي تسلط هنجارهاي تثبيتشده اجتماعي كه هميشه هم درست نيستند، سوال نميكنيم كه آيا اين هنجارها و گزينههايي كه پيشرويمان قراردارند، آنهايي هستند كه مار با به سمت هدفمان هدايت كنند يا نه. وقتي كه كوركورانه از اين روند پيروي كرده با آن هماهنگ شويد، ديگر نميتوانيد باورها و ارزشهايتان را ارزيابي كنيد. و سعي نميكنيد كه باورها و گزينههايي كه قبلاً انتخاب كرديد و شما را به اين وضع انداختهاند، فكر كرده ببينيد اشكال كار از كجاست. حس ميكنيد كه بايد دوباره با دوستان و همكاران قبليتان ارتباط برقرار كنيد ولي مي دانيد كه از آنها خوشتان نميآيد و رفتارهايشان را نميپسنديد. اما با اين وجود اصلاً فكر نميكنيد چرا داريد اين كار را ميكنيد. علت اين رفتار واضح است. خانواده و جامعه از ارتباط با ديگران خوششان ميآيد و ميگويند كه هركس بايد دوستاني داشته باشد. شما هم از اين جريان پيروي ميكنيد و با كساني ارتباط برقرار ميكنيد كه اصلاً و به واقع از آنها متنفريد! و اين انفعال در روابط كاري هم وارد ميشود. از رئيستان متنفريد چراكه ميدانيد آدمي دروغگو و كلاش است. با اين وجود برايش كار ميكنيد. چون حقوق خوبي مي گيريد كه زندگيتان را ميچرخاند و مي توانيد قرضها و اجاره خانهتان را بپردازيد. اما هروقت كه مديرعامل و رئيس شركتتان را ميبينيد اعصابتان خورد ميشود. آنها آدمهاي فريبكار و شيادي هستند كه حس بدي در شما ايجاد ميكنند. و از همه بدتر وقتي است كه بيمار شدهايد. ناراحتي قلبي داريد و علت آن را هم ميدانيد. ورزش نكردهايد، رژيم غذايي مناسبي نداشتهايد وبراي چكآپهاي دورهاي نزد پزشك نرفتهايد. توجيه ميكنيد كه سرتان شلوغ بوده و اصلاً وقت نداشتهايد. هرروز كار كردهايد، كار كردهايد و به عبارتي جان كندهايد. خانواده هم در آخرين اولويت قرار گرفتهاند. هميشه اولويت نخست كار و پول درآوردن و ارتقاي شغلي بوده است. توجه نكردهايد كه ارتقاي شغلي و پول درآوردن بيشتر بر شما و خانوادهتان استرس و فشار عصبي شديدي واردكرده است كه اكنون سلامتي را از روح و بدن شما گرفته است و خانوادهتان را تا مرز از هم پاشيدگي رانده است. اين همان «روياي شهروند آمريكايي» است كه بر تمامي وجوه زندگي مردمان جامعه ايالات متحده آمريكا سايه افكنده است درست نميگويم؟ شهروندان آمريكايي بيشتر و بيشتر كار ميكنند تا براي خانوادهشان زندگي مرفهي بسازند اما غافل از اينكه خانوادهشان دارد از هم ميگسلد. واقعيت اينست كه باورهايي كه از جريان رايج زندگي پذيرفتهايد، اين بلا را سرتان آورده است. اما باورهاي اوليهاي كه درباره خودتان و جهان اطرافتان داريد، منشاء دو چيز هستند: بلاها و مشكلاتي كه پذيرفتهايد و در زندگيتان وارد كردهايد و شاديها و موفقيتهايي كه خودتان كسب كردهايد. باورها و انتخاب هاي شما هستند كه چگونگي واكنش نشان دادنتان به واقعيت ساخت خودتان را تعيين ميكنند. ميتوانيد كه تصميم بگيريد تسليم اين باورهاي رايج و ملزومات اين فرهنگ بشويد يا اين از اين تجربيات و اين نقطه عطفي كه برايتان پيش آمده درس بگيريد و روش قبلي زندگيتان را بازبيني كنيد. تنها «شما» هستيد كه ميتوانيد زندگي و طرزتفكر جديدي را خلق كنيد و اين «شما» هستيد كه ميدانيد كدام گزينه، انتخاب درستي خواهد بود. حالا كه در اين نقطه عطفي كه مثل يك تقاطع است، قرار داريد به خاطر بسپريد كه سراسر زندگي به تمامي انتخابهاي گوناگون است . اين واكنش هاي شما و انتخابهايتان است كه نوع و چگونگي اداره زندگي شما را تعيين ميكند. بدانيد كه اين نقطه عطف و شرايط دشوار براي همه ما پيش ميآيد. دير يا زود همگي با آن مواجه خواهيم شد. در يك كلام اگر بخواهيم اين شرايط را در چند جمله توصيف كنيم بايد بگوييم كه وقتي كه در اين وضعيت قرار ميگيريم، ميبايست تصميمي بگيريم كه هرگز به مغزمان خطور نكرده و اصلاً تصورش را هم نميكرديم. بايد يكي از اين دوگزينه را انتخاب كنيم: زندگي همساز و تابع از تمامي جريانات حاكم بر جامعه مانند يك بره سر به راه و بياراده يا زندگي پويا كه شما در آن سعي ميكنيد در جهت نيل به اهداف و آرمانهايتان بكوشيد و به ارزشهاي اخلاقي اصيل خود پايبند باشيد. و اين همان جاييست كه گيچ و سرگردان روبروي دو جاده ايستادهايد و نميدانيد كه بايد كدام طرف برويد. به جاي اين كه به دنبال راهنمايي خارجي بگرديد تا او راه را نشانتان دهد، به درونتان، باورها و ارزشهايتان توجه كنيد. هدف را معين كنيد و از خود بپرسيد، اين مقصد در انتهاي كداميك از اين دو راه قرار دارد و من بايد براي اين دو راه چه زاد و توشهاي بردارم؟ پاسخ به اين سوالات، تابلوي راهنماييست كه راه را از بيراهه مشخص خواهد كرد. By: Amy M.Potavin درباره نويسنده: خانم «پوتاوين» خدمات روانشناختي ارائه ميدهد كه به افراد كمك ميكند تا استعدادها و تواناييهاي نهفته خود را كشف كرده بشناسند تا زندگي پربار، هدفمند و لذت بخشي داشته باشند، تواناييهايشان را باور كنند و در زندگي خانودگي و حرفهاي موفق شوند. مترجم: آذين صحابي |