
[1]وقتي كار معنا پيدا ميكند . . . .
10/08/1385
وقتي كار براي شما معنيدارد، ديگر تنها يك شغل ساده نيست بلكه عاشقانه به آن ميپردازيد، لذت ميبريد و علاوه بر آن بازدهي شما هم بالا ميرود. دانشآموزي را در نظر بگيريد كه خود را براي امتحاني آماده ميكند. اگر به موضوع درس علاقهمند باشد و علاوه بر آن بداند كه اين معلومات، كاربردي بوده در آينده ميتوانند در كار و زندگيش او را ياري دهند، با علاقه وافري مطالعه ميكند و نه تنها در امتحان موفق خواهد شد بلكه اين مطالب نيز در ذهنش حك ميشوند. و ممكن است تا سالها بعد فراموششان نكند. حالت ديگري را مجسم كنيد. دانشآموزي درسي را ميخواند كه نه تنها به آن بيعلاقه است بلكه ميداند دانش حاضر اصلاً به كارش نخواهد آمد و صرفاً يكي از موارد درسي است كه او بايد امتحانش را پشت سر بگذارد. از اين رو با اجبار و اكراه مطالعه ميكند و ممكن است نمره خوبي هم كسب نكند و اگر هم بتواند اين معلومات را با فشار در مغزش جاي دهد و نمره خوبي هم بگيرد، دو روز بعد تمامي آنها را به فراموشي خواهد سپرد. آيا ممكن است كارمندان شما هم به اين بيماري مبتلا باشند؟ فقدان هدف؟ حال داستان ديگري تعريف ميكنيم : اين حكايت درباره سه سنگتراش است. مرد اول در كنار تخته سنگي بزرگ كار ميكرد كه مسافري به او رسيد. مسافر از سنگتراش پرسيد : «چه ميكني؟»
او به سردي جواب داد : «اين سنگ را شكل ميدهم. كار طاقتفرسايي است.» كمي دورتر سنگتراش ديگري مشغول كار بود. مسافر ديد كه اين مرد با تلاش بيشتري كار ميكند، خوشحال به نظر ميرسد و سريعتر هم كار ميكند. از او پرسيد : «چه ميكني؟» مرد پاسخ داد : «دارم اين سنگ را كه قرارست در خانهاي به كار رود، ميتراشم.» مسافر به راهش ادامه داد تا به سنگتراش سوم رسيد. او مشاهده كرد كه مرد سوم خيلي خوشحال است، سريع كار ميكند و دارد آواز ميخواند. از او هم، همان سوال را پرسيد. اين سنگتراش خوشحال جواب داد : «دارم يك كليسا ميسازم!»
كارمندان شما چه ميسازند؟ و مهمتر از آن چرا ميسازند؟
در يك تحقيق، از سرپرستهاي كارمندان خواسته شد عواملي را كه در كارمندان انگيزه ايجاد ميكند، بنويسند. از تمامي كارمندان هم خواستند اين كار را انجام دهند. پاسخهاي اين دو گروه شبيه به هم بودند اما پاسخهاي كارمندان احساسات آنها را منعكس نميكنند و اين جوابها نماينده تك تك كارمندان نيستند. ممكن است فكر كنيد تنها عامل محرك كارمندان حقوق و مزاياست اين درست است اما تا حدي. اگر كار براي يك كارمند معنيدار و لذتبخش باشد، هرگز آن را ترك نميكند. مثلاً اگر با برندگان بختآزمايي مصاحبه كنيد از هر 10 نفر 8 نفر ميگويند كه با وجود اين پول هنگفت باز هم به كار كردن ادامه ميدهند البته خيلي از آنها شغلشان را تغيير ميدهند : ماهيت خود كار كارمندان را تشويق ميكند و حقوق در رأس 10 محرك اول آنها قرار ندارد. امروزه بزرگترين مشوق كارمندان اينست كه كنترل وقت خود را در دست داشته باشند. و بتوانند آزادانه كار و زندگي كنند. آنها ميخواهند بتوانند با كار كردن به زندگي خود خارج از محل كار معني دهند. اگر بتوانند به زندگي شخصي خودشان معنا و مفهوم دهند، آنوقت به زماني كه در محل كار هستند نيز معني داده آن را مفيد و پربار ميكنند. مردم ميخواهند بين زندگي شخصي و زندگي شغلي هماهنگي ايجاد كنند.
مترجم : آذين صحابي