
[1]هوش هيجاني و هوش عمومي
19/07/1385
نظريهپردازان هوش هيجاني معتقدند كه IQ به ما ميگويد كه چه كار ميتوانيم انجام دهيم در حاليكه هوش هيجاني به ما ميگويد كه چه كاري بايد انجام دهيم . IQ شامل توانايي ما براي يادگيري ، تفكر منطقي و انتزاعي ميشود ، در حالي كه هوش هيجاني به ما ميگويد كه چگونه از IQ در جهت موفقيت در زندگي استفاده كنيم . هوش هيجاني شامل توانايي ما در جهت خودآگاهي هيجاني و اجتماعي ما ميشود و مهارتهاي لازم در اين حوزهها را اندازه ميگيرد . همچنين شامل مهارتهاي ما در شناخت احساسات خود و ديگران و مهارتهاي كافي در ايجاد روابط سالم با ديگران و حس مسئوليتپذيري در مقابل وظايف ميباشد .
هوش عمومي و هوش هيجاني توانائيهاي متفاوتي نيستند بلكه بهتر است كه چنين بيان نمود كه از يكديگر متفاوت هستند . همه ما تركيبي از هوش و هيجان داريم ، در واقع بين هوش عمومي و برخي از جنبههاي هوش هيجاني همبستگي پاييني وجود دارد و بايد گفت اين دو قلمرو اساساً مستقلاند .
براساس مطالعات دانيل گلمن در بهترين شرايط همبستگي اندكي (07/0) بين هوش عمومي و برخي از ابعاد هوش هيجاني وجود دارد بطوريكه ميتوان ادعاد كرد آنها عمدتاً ماهيت مستقل دارند . وقتي افراد داراي هوش عمومي بالا در زندگي تقلا ميكنند و افراد داراي هوش متوسط به طور شگفتانگيزي پيشرفت ميكنند ، شايد بتوان آن را به هوش هيجاني بالاي آنان نسبت داد (گلمن ، 1995) .
روون بار ـ آن (1999) در پي يافتن پاسخي براي اين سؤال كه چرا برخي از افراد نسبت به برخي ديگر در ابعاد مختلف زندگي موفقترند ، به تحقيقات بسياري دست زده است . اين سؤال لزوم مرور كامل عواملي كه تصور ميشود موقعيت كلي را رقم ميزنند و سلامت هيجاني را موجب ميشوند ، ايجاب ميكند . بار ـ آن دريافت كه تنها كليد موفقيت و تنها عامل پيشبيني كننده موفقيت آنها هوش كلي نيست، بلكه بايد در جستجوي عوامل ديگري بود (بار ـ آن ، 1999) .
ديدگاههاي هوش هيجاني
با نگاه به تعاريف متعدد هوش هيجاني ميتوان دو راهبرد نظري كلي را در اين زمينه مشخص نمـود : 1ـ ديدگاه اوليه از هوش هيجاني كه آن را به عنوان نوعي از هوش تعريف ميكند كه در برگيرنده عاطفه و هيجان ميباشد . 2ـ ديدگاه دوم كه به ديدگاه مختلط مشهور است و هوش هيجاني را با ديگر توانمنديها و ويژگيهاي شخصيتي مانند انگيزش تركيب ميكند .
ديدگاه توانمندي (پردازش اطلاعات)
اصطلاح هوش هيجاني ، براي اولين بار از سوي سالوي و ماير در سال 1990 ، به عنوان شكلي از هوش اجتماعي مطرح شد . الگوي اوليه آنها از هوش هيجاني شامل سه حيطه يا گستره از تواناييها ميشد :
1ـ ارزيابي و ابراز هيجان : ارزيابي و بيان هيجان در خود توسط دو بعد كلامي و غيركلامي همچنين ارزيابي هيجان در ديگران توسط ابعاد فرعي ادراك غيركلامي و همدلي مشخص ميشود .
2ـ تنظيم هيجان در خود و ديگران : تنظيم هيجان در خود به اين معناست كه فرد تجربه فراخلقي ، كنترل ، ارزيابي و عمل به خلق خويش را دارد و تنظيم هيجان در ديگران به اين معناست كه فرد تعامل مؤثر با سايرين (براي مثال آرام كردن هيجاناتي كه در ديگران درمانده كننده هستند) ميباشد.
3ـ استفاده از هيجان : استفاده از اطلاعات هيجاني در تفكر ، عمل و مسأله گشايي است (سالوي و ماير ، 1990) .
ماير ، سالوي و كاروسو (1997) مدل اصلاح شدهاي از هوش هيجاني را تدوين كردند كه اين مدل هوش هيجاني را به صورت عملياتي در دو سيستم شناختي و هيجاني بررسي ميكند . اين مدل در يك الگوي كاملاً يكپارچه عمل ميكند اما با اين وجود مدل مورد نظر از چهار شاخه يا مؤلفه تشكيل ميشود. (ماير و سالوي ، 1997) كه هر يك طبقهاي از توانمنديها را كه براساس پيچيدگي و به صورت سلسله مراتبي ، منظم شدهاند ، نشان ميدهد . اين چهار شاخه عبارتند از :
1ـ ادراك هيجانيكه در برگيرنده شناسايي و دروندهي اطلاعات از سيستم هيجاني است .
2ـ تسهيلسازي هيجاني از افكار
به طور كلي تسهيل هيجاني شاخه تفكري در برگيرنده استفاده هيجان براي بهبودي فرآيندهاي شناختي است حال آنكه شاخه فهم هيجاني در برگيرنده پردازش شناختي هيجان است .
3ـ فهم هيجاني كه در برگيرنده پردازش آتي و جلوتر اطلاعات هيجاني با نگاهي به حل مسأله .
4ـ مديريت هيجان در رابطه با خود و ديگران
شاخه اول : اولين شاخه از هوش هيجاني با گنجايش ادراك و اظهار احساسات آغاز ميشود . هوش هيجاني نميتواند بدون اولين شاخه آغاز شود . اگر زماني كه احساس بدي در فرد ظهور پيدا كند فرد توجهاش را از آن برگرداند تقريباً هيچ چيز از احساس خودش ياد نميگيرد . ادراك هيجان در برگيرنده ثبت ، توجه و رمزگشايي كردن پيامهاي هيجاني است ، همانگونه كه در اظهارات و بيانات صورتي ، تون صدا ، اشياء هنري و ديگر دستاوردهاي هنري فرهنگي اظهار شدهاند (بار ـ آن و پاركر ، 2000) .
شاخه دوم : دومين شاخه هوش هيجاني در رابطه با تسهيلسازي هيجاني است . هيجانات سازمانهاي پيچيدهاي از ابعاد فيزيولوژيكي ، هيجاني ، تجربي شناختي و هشياري از زندگي رواني هستند. هيجانات هم به عنوان احساسات (همانگونه كه فرد احساس غمگيني ميكند) و هم به عنوان شناختارهاي تغيير شكل يافته به سيستم شناختي ورود پيدا ميكنند ، (به عنوان مثال زماني كه فرد غمگين فكر ميكند كه الآن حالم خوب نيست) . هنگامي كه هيجانات شناسايي شده و برچسب زده ميشوند ، فهم هيجاني يا شاخه سوم آغاز ميشود .
سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه تسهيلسازي هيجاني يا همان شاخه دوم بر چه چيزي تمركز دارد ؟ چگونه هيجانات به سيستم شناختي ورود پيدا ميكنند ؟ براي كمك به تفكر چگونه شناختها را تغيير ميدهند ؟
البته شناخت توسط اضطراب خراب ميشود اما هيجانات ميتوانند الويتهايي را تحميل كنند بهگونهاي كه سيستم شناختي به آنچه كه مهمترين مطلب قلمداد ميشود ، توجه كند و حتي بر آنچه كه به بهترين نحوي در يك خلق انجام ميپذيرد ، متمركز شود. همچنين هيجانات شناختها را تغيير ميدهند . ممكن است زماني كه فرد خوشحال است آنها را مثبت كنند و هنگامي كه فرد ناراحت است آنها را منفي كنند. اين تغييرات ، سيستم شناختي را معطوف به مشاهده موارد از جوانب مختلف ميكند ، براي مثال ميان نقطه نظرات خوشايند و شكاكانه تفاوت قائل شود . سودمندي اينگونه تغيير و تحولات براي تفكر كاملاً واضح است . نقل و انتقال نقطه نظر از شكاك بودن به خوشبيني ، فرد را تشويق ميكند به اينكه نقطه نظرات چند گانهاي را ببيند و به عنوان نتيجه در باب مشكل عميقتر و خلاقانهتر فكر كند .
3ـ شاخه سوم : سومين شاخه در برگيرنده فهميدن و استدلال با هيجان است . همانگونه كه سابق بر اين قيد شد هيجانات شكل دهنده يك دسته از سمبلهاي غني و پر از روابط پيچيدهاي هستند كه بسياري از فلاسفه براي قرنها راجع به آن بحث و جدل كردهاند . فردي كه قادر است هيجانات را درك كند به عبارت ديگر درك معاني آنها و اينكه چطور خميرهشان با هم ممزوج ميشود و چطور در طول زمان رشد ميكنند ، حقيقتاً با گنجايش فهم حقايق بينادي طبيعت بشري و روابط بين فردي مأنوس ميشود و مورد تمجيد قرار ميگيرد . در حقيقت افرادي كه داراي هوش هيجاني بالا هستند به طور منظم با حالات بيثباتي خلقي مواجه شده و بر آنها فائق ميآيند و اين نيازمند فهم قابل توجهي از خلقيات ميباشد
4ـ شاخه چهارم : چهارمين شاخه مديريت هيجاني است . فردي كه داراي مديريت هيجاني ميباشد از اينرو بايد بعضي از خطوط راهنما را رعايت كند ولي آن كار را با انعطافپذيري انجام دهد . براي مثال : باز بودن به سوي يك احساس يك بايد است اما نه هميشه . گاهي اوقات براي هر كسي اتفاق ميافتد ، خيلي دردناك است كه با مطلبي مواجه شود و احتمالاً هيجانپذيري به بهترين نحوي بسته ميشود . مديريت هيجاني دربرگيرنده اين است كه چگونه يك فردي پيشرفتهاي هيجاني را در روابطش با ديگران بفهمد . اين روابط ميتواند غيرقابل پيشبيني باشد ، از اينرو مديريت هيجاني دربرگيرنده خصوصيت و اهميت راههاي هيجاني مختلف و انتخاب ميان آنهاست . براي انطباق با واكنشهاي هيجاني بسيار محتمل در موقعيتها ، مديريت هيجاني بايستي داراي انعطافپذيري لازم باشد . اين مطلب به فرد اجازه ميدهد كه در جهاتي پيشرفت كند كه او فكر ميكند بهترين جهت است . اينكه از نظر هيجاني ، معنوي و ديگر زمينهها غني باشي ضرورتاً به اين معني نيست كه فرد بخواهد در يك شغلي بماند و يا اينكه يك ازدواج را نجات دهد . اينكه باهوش باشي بدين معني نيست كه فرد در يك روز كتابهاي چالش برانگيز را بخواند بلكه به اين معني است كه ديگر بخشهاي شخصيت و ديگر موقعيتهايي هستند كه بايد به حساب بيايند و درك كنيم كه آن وقت چه اتفاقي ميافتد .
در اينجاست كه نياز به انعطافپذيري توضيح ميدهد كه چرا هوش هيجاني به عنوان يك توانمندي سنجيده ميشود و هيچگونه همبستگي بالايي با خوشبيني ، خوشحالي و مهرباني ، درست بودن و ديگر خصوصيات ندارد . با اين وجود نتايج مهم زندگي را پيشبيني ميكند
هوش هيجاني از نقطهنظر گلمن
به نظر گلمن (1995) هوش هيجاني هم شامل عناصر دروني است و هم بيروني . عناصر دروني شامل ميزان خودآگاهي ، خودانگاره ، احساس استقلال و ظرفيت خودشكوفايي و قاطعيت ميباشد . عناصر بيروني شامل روابط بين فردي ، سهولت در همدلي و احساس مسئوليت ميشود . همچنين هوش هيجاني شامل ظرفيت فرد براي قبول واقعيات ، انعطافپذيري ، توانايي حل مشكلات هيجاني ، توانايي حل و مقابله با استرس و تكانهها ميشود .
گلمن هوش هيجاني را از IQ جدا كرده و به نظر او هوش هيجاني شيوه استفاده بهتر از IQ را از طريق خودكنترلي ، اشتياق و پشتكار و خودانگيزي شكل ميدهد .
او مفهوم هوش هيجاني را در 5 حوزه قرار ميدهد :
1ـ آگاهي از هيجانات خود : خودآگاهي ـ بازشناسي احساس ، آنگونه كه رخ ميدهد ـ محور اصلي هوش هيجاني است . توانايي كنترل لحظه به لحظه احساسات ، براي بينش روانشناختي و درك خويشتن ، اساسي است . تعريفي كه گلمن (1995) براي خودآگاهي در نظر گرفته است چنين است : «درك عميق و روشن از احساسات ، هيجانات ، نقاط ضعف و قوت ، نيازها و سائقهاي خود . افرادي كه به احساسات و هيجانات خود اطمينان بيشتري دارند ، مهارت بيشتري در هدايت و كنترل وقايع زندگي از خود نشان ميدهند ، در كارهاي خود دقيق هستند اميدواري آنها غيرواقع بينانه نميباشد و مسئوليتي را قبول ميكنند كه در حد توان آنها ميباشد . همچنين اين افراد با خود و ديگران صادق بوده و خيلي خوب ميدانند كه هر نوع احساسي تا چه اندازه بر آنها و اطرافيان تأثير ميگذارد .
2ـ كنترل هيجانات : كنترل هيجانات به شيوهاي مناسب مهارتي است كه به دنبال خودآگاهي ايجاد ميشود . اشخاص كارآمد در اين حيطه بهتر ميتوانند از هيجانهاي منفي نظير نااميدي ، اضطراب ، تحريكپذيري رهايي يابند و در فراز و نشيبهاي زندگي كمتر با مشكل مواجه ميشوند و يا در صورت بروز مشكل به سرعت ميتوانند از موقعيت مشكلزا و ناراحتكننده به شرايط مطلوب بازگردند . برعكس افرادي كه در اين حيطه توانايي كمتري دارند ، همواره درگير احساسات درمانده كننده هستند .
3ـ خود انگيختگي : اين مؤلفه مربوط به تمركز هيجانها براي دستيابي به اهداف با قدرت ، اطمينان، توجه و خلاقيت ميباشد . افراد خود انگيخته ، ارضا و سركوب خواستهها را به تأخير مياندازند ، اغلب به تكميل يك عمل ميپردازند . آنها همواره در تكاپو و حركت هستند و تمايل دارند كه همواره مؤثر و مولد باشند . از نظر گلمن (1995) خودانگيزي زبان سائق پيشرفت ميباشد و كوششي است كه جهت رسيدن به حد مطلوبي از فضيلت افرادي كه اين خصيصه را زياد دارند ، هميشه در كارهاي خود نتيجه محور و سائق زيادي در آنها براي رسيدن به اهداف و استانداردها ، وجود دارد . به طور كلي خودانگيختگي يك صفت ضروري براي افراد ميباشد زيرا از طريق خودانگيختگي است كه ميتوان به پيشرفت مورد انتظار رسيد .
4ـ تشخيص هيجانات در ديگران : همدلي اساس مهارت مردمي است . افراد همدل با سرنخهاي ظريف اجتماعي و تعاملهايي كه بيانگر نيازها و خواستههاي ديگران باشند ، مأنوس و آشنا هستند . اين مهارت افراد را در حيطه اي آموزش حرفهاي و مديريت توانمند ميسازد .
اين مؤلفه با احساس مسئوليت در قبال ديگران نسبت بيشتري دارد و به عقيده گلمن عبارت است از درك احساسات و جنبههاي مختلف ديگران و به كارگيري يك عمل مناسب و واكنش مورد علاقه براي افرادي كه پيرامون ما قرار گرفتهاند . همدلي به معني من خوبم و تو خوبي نيست و به اين معني هم نيست كه تمام احساسات طرف مقابل را تأييد و تحسين كنيم ، همدلي بيشتر به معني تأمل و ملاحظه احساسات ديگران ميباشد .
5ـ كنترل روابط : مهارت در اين حيطه با توانايي مشترك در كنترل هيجان و تعامل سازگارانه با ديگران همراه است . همچنين به جنبههاي ذاتي رهبري و روابط ميان فردي منظم ، موزون و سازگار ارتباط دارد .
به نظر گلمن افرادي كه ميخواهند در ايجاد رابطه با ديگران مؤثر واقع شوند بايد توانايي تشخيص ، تفكيك و كنترل احساسات خود را داشته باشند ، سپس از طريق همدلي يك رابطه مناسب برقرار كنند .
اين مهارت فقط شامل دوستيابي نميشود گر چه افرادي كه اين مهارت را دارند خيلي سريع يك جو دوستانه با افراد ايجاد ميكنند ولي اين مهارت بيشتر به دوستيابي هدفمند مربوط ميشود . اين افراد به راحتي ميتوانند مسير فكري رفتار ديگران را در سمتي كه ميخواهند هدايت كنند (گلمن ، 1995) .
گلمن (1998) همچنين در كتاب اخير خود با عنوان «هوش هيجاني در كار» پنج مؤلفه فوق را به بيست و پنج توانش هيجاني متفاوت تقسيم ميكند ، نظير : آگاهي سياسي ، نظم كاركنان ، اعتماد به نفس ، هشياري و انگيزه پيشرفت،استقامت، اشتياق ، خوشبيني و كنترل خود
خنده و مدار باز
ترجمه بهمن ابراهیمی بر گرفته از کتاب (Primal Leadership)
هيجانات ممکن است مانند ويروس منتشر شوند اما همه هيجانات با سادگي يکسان منتشر نمي شوند. يک مطالعه در دانشکده مديريت دانشگاه ييل بدين نتيجه رسيد که در ميان گروههاي کاري، سرزندگي و صميميت با سادگي هر چه تمامتر انتشار مي يابند در حالي که رنجش ،کمتر سرايت مي کند و افسردگي تقريباً اصلاً منتشر نمي شود. اين سرعت بالاي نشر حالات خوب در نتايج کاري تأثير مستقيم دارد. مطالعات دانشگاه ييل نشان داد که خلقيات در تأثيرگذاري کار افراد دخيل هستند. خلقيات سالم، همکاري، انصاف و اجراي صحيح کار را افزايش مي دهند.
خنده طبع مسري همه هيجانات و به ويژه قدرت مدار باز را در کار نشان مي دهد. ما با شنيدن صداي خنده، خود به خود لبخند مي زنيم يا مي خنديم و يک واکنش زنجيروار خودانگيخته گروه را درمي نوردد. شادماني با آمادگي زيادي نشر مي يابد چون مغز ما داراي جريانهاي مداري باز است که به شناسايي لبخند و خنده اختصاص يافته اند و باعث مي شوند ما در واکنش به آن بخنديم. نتيجه «يک حمله هيجاني مثبت» است.
در ميان تمام پيامهاي هيجاني، لبخندها قدرت سرايت بيشتري دارند. آنها داراي يک قدرت تقريباً غيرقابل جلوگيري هستند که باعث مي شوند ديگران در واکنش به آن لبخند بزنند. لبخند به خاطر نقش سودمندي که در تکامل ايفا کرده است بايد بسيار مؤثر باشد. به گمان دانشمندان لبخند و خنده به عنوان يک روش غيرکلامي تکامل يافت و با نشان دادن اين که فرد به جاي موضع دفاعي و خصمانه، آرام و صميمي است، ايجاد اتحاد نمود.
خنده يک علامت ويژه اعتماد را براي اين صميميت ارائه مي دهد. برخلاف ديگر پيامهاي هيجاني ـ به ويژه يک لبخند ظاهري ـ خنده با نظامهاي عصبي پيچيده اي سر و کار دارد که بخش عمده آنها غير ارادي است: وانمود کردن دروغين آن دشوار است. پس گرچه يک لبخند دروغين ممکن است به راحتي وارد رادار هيجاني ما گردد, يک خنده زورکي همانند زنگي بدون صداست.
از لحاظ عصب شناسي خنده نشانگر فاصله کوتاهتر بين دو نفر است چرا که بلافاصله قفل سيستم ليمبيک را شکسته و وارد آن مي شود؛ اين واکنش فوري و غير ارادي، به قول يک محقق «بي واسطه ترين ارتباط ممکن بين افراد» ـ ارتباط مغز به مغز ـ است که در جريان آن تعقل ما در آنچه که قفل ليمبيک مي خوانيم بدون هيچ گونه نقشي به اين سو و آن سو مي رود. تعجبي نيست که افرادي که از مصاحبت يکديگر لذت مي برند اغلب اوقات و به راحتي مي خندند. آنهايي که به يکديگر بي اعتماد هستند و از هم خوششان نمي آيد يا به هر ترتيب با هم بيگانه اند، بسيار کم با هم مي خندند و شايد هم اصلاً نخندند.
بنابراين در هر تشکيلات کاري صداي خنده به حرارت هيجاني گروه علامت مي دهد و نشانگر يک علامت اطمينان دهنده است که افراد علاوه بر ذهنشان از طريق قلبهاي خود نيز به هم آميخته اند.
به علاوه خنده بر سر کار کمتر با گفتن لطيفه هاي بامزه ارتباط دارد: طي يک مطلعه بر روي 1200 مورد خنده در طول تعاملهاي اجتماعي، خنده تقريباً هميشه به عنوان يک پاسخ صميمانه به يک گفته معمولي همچون «از ديدنت خوشحال شدم» نشأت گرفت نه از يک گفته خنده دار.
يک خنده خوب يک پيام اطمينان بخش ارسال مي کند: «ما در يک طول موج قرار داريم، با هم کنار مي آييم» و اين پيام نشانه اعتماد، آرامش و احساس مشترک از دنيا مي باشد. به عنوان يک ريتم در يک گفتگو خنده نشانه اين است که همه چيز خوب است. ما چقدر واقعی می خندیم؟
نقش هوش عاطفي در تفكر و رفتار انسان
EQ وارد ميشود
اين مقاله توسط آقاي سعيد كياسلار نوشته و در مجله موفقيت شماره 97 چاپ شده است .
آن روز آقاي حيدري با يك قفس كوچك و گنجشكي كه داخل آن بود وارد كلاس شد. بچههاي كلاس دوم دبستان كنجكاو و متحير و بعضيها هيجانزده به او و قفسي كه در دستش بود نگاه ميكردند. قرار بود آن روز درس آزادي تدريس شود. او به طرف پنجره كلاس رفت و با گنجشك صحبت كرد: اي پرنده كوچك بيچاره كه در قفس زنداني هستي ، ميدانم اينجا جاي تو تنگ است و دوست داشتي الآن روي آن شاخه سبز زيبا مينشستي و آواز ميخواندي و هر كجا دوست داشتي ميرفتي و ... اشك بعضي از بچهها در آمده بود. حالا من در قفس را باز ميكنم و تو را به آرزويت ميرسانم. در قفس باز شد و گنجشك بسوي آزادي پرواز كرد.
صبح روز بعد پدر يكي از بچهها برافروخته وارد دفتر شد و سراغ آقاي حيدري را گرفت و گفت: ديروز يك جفت قناري خريدم چهل تومان يك ساعت بعدش بچهام در قفس را باز كرد و جفتشونو پر داد. ميگم چرا اين كار رو كردي؟ ميگه آقاي حيدري بهمون ياد داده. اين خاطره را بارها تعريف كردهام و فكر كردم شايد خاطره خوبي براي بحث ما راجع به تأثير و نقش هوش هيجاني و احساسي بر تفكر و رفتار باشد. به راستي عاطفه چه نقشي در شيوه تفكر و رفتار انسان در زندگي روزمره ايفا ميكند؟ فلاسفه بزرگي چون ارسطو، سقراط، افلاطون، سنت اگوستين، دكارت ، پاسكال و كانت مجذوب اين موضوعاند. افلاطون اولين كسي بود كه فكر ميكرد عاطفه جنبه بسيار ابتدايي و حياتي انسان است كه با عقل و منطق سازگار نيست. فرويد عاطفه را تضعيف كننده تفكر منطقي ميداند. آرتور كاسلر معتقد بود ناتواني ما در آگاهي نسبت به واكنشهاي عاطفي خشن و غير طبيعي و ناتواني در دوران جنيني است و نوعي اشتباه تكاملي است كه بسياري از جنبههاي حياتي، نوع انساني را تهديد ميكند.
اما پژوهشهاي جديد در حوزه روانشناسي و عصب شناسي تصاوير متفاوتي ارايه ميدهند. چراكه نقش عاطفه را مفيد و حياتي و پچيدهتر از نظام شناختي ميدانند. البته بحث در خصوص اين دو نقطه نظر متضاد قديم و جديد مورد نظر و هدف ما نيست، بلكه بهتر است بگوييم عاطفه ممكن است تسهيل كننده يا مختل كننده تفكر و واكنشهاي ما باشد. بنابراين، تفكر عاطفي هم ميتواند نشانه پرهوشي و سازگاري و هم نشانه كمهوشي و ناسازگاري باشد. آنچه كه ما را ياري ميدهد اين است كه بدانيم چگونه ، چرا و چه زماني چنين تأثيرات عاطفي به وقوع ميپيوندد.
هوش عاطفي و غرق شدگي
تا حال برايتان پيش آمده كه در يك موضوع خوندني ، يا تماشاي يك فيلم يا يك سخنراني ، غرق شده باشيد؟ حتماً تجربياتي از اين دست داشتهايد. حالت غرقشدگي حالتي است كه در آن توجه و تمركز بهطور خودكار و فعال عمل ميكنند. حالت خوبي كه ميتوان از موهبت يادگيري در حد بالايي بهرهمند شد. چگونه اين حالت پيش ميآيد؟ يكي از خردهمقياسهاي هوش عاطفي كه در آزمون بار-آن مطرح ميشود شادكامي و نشاط است. زماني كه موضوع مورد نظر داراي سطح دشواري بسيار كم (شماره1) يا سطح دشواري بسيار بالا(شماره3) باشد ميزان نشاط در توجه به موضوع به حداقل نزول ميكند و اگر سطح دشواري نه آنچنان ساده باشدكه موجب كسالت شود و نه آنچنان دشوار كه باعث بيميلي گردد (شماره2) موجب حالت غرق شدگي خواهد شد.
اين پديده غرق شدگي مد نظر برنامهريزان آموزشي در تهيه و تدوين كتب درسيي و آموزشي و مربيان و آموزگاران محترم است. توصيه ميشود:
- قبل از پرداختن به تدريس ، سطح نشاط و آمادگي شاگردان در نظر گرفته شود و با چند پرسش كوتاه كنجكاوي آنان جلب شود.
- تخليه هيجاني سازمانيافتهاي طراحي شود.
- كتب مرتبط با دروس تهيه گردد.
- از وسايل كمك درسي استفاده گردد.
- به تفاوتهاي فردي توجه شود.
هوش هيجاني و حافظه
تجربههاي عاطفي ما بر نحوه ذخيره سازي اطلاعات در حافظه مربوط ميشود. حالات عاطفي نقش تعيين كنندهاي در نحوه پردازش و اندوزش محتواي اطلاعات ايفا ميكنند. حالات عاطفي مثبت مانند تصوير ذهني مثبت و توجه به فوايد مطالبي كه ميآموزيم ،هدف موضوع، تسهيل سطح دشواري از طريق پرسش ، شناخت ميزان نگراني و استرس حين مطالعه و حذف يا كنترل آن ، عادت به بيان استنباطهاي خود از موضوع به ديگران شناخت احساسي كه از درك موضوع حاصل ميشود و نقد آن به صورت دروننگري ، توجه به اين واقعيت كه شما حق داريد چنين احساسي داشته باشيد ولي پاسخ به چرايي آن و مطرح كردن دلايل آن به آنهايي كه فكر ميكنيد با نظر شما موافق نيستند، همه اينها در در حافظه نقش تعيين كننده اي دارند. مراقب فريبندگي و بازيگري احساسات خود در حين توجه باشيد. دوستي ميگفت: فلان شخص سخنراني جالبي در خصوص شخصيت داشته و همه او را تحسين كردند. پرسيدم در مورد شخصيت چه گفت؟ جواب داد يادم نميآيد ، ولي خيلي جالب صحبت ميكرد. گفتم پس شما محو شخصيت او بوديد، نه؟
علم شخصيت هوش عاطفي و موفقيت
فكر ميكنيد چه عاملي در فيلم زيباي بچههاي آسمان ساخته مجيد مجيدي اين فيلم را دو بار نامزد دريافت جايزه اسكار كرده است؟ نقش عاطفه يا همان غيرت و انگيزهاي كه براي به دست آوردن يك جفت كفش و خوشحال نمودن خواهر علي كوچولو باعث موفقيت او در مسابقه دو گرديد.
تحريك عواطف در جهت مثبت ، منجر به تقويت انگيزه و مبارزه براي رسيدن به هدف ميشود. گاهي بيتوجهي به نقش عواطف در برانگيختگي ، مانع حركت و درك موفقيتهاي زندگي ميگردد. مادراني كه بار سنگين زندگي را تنها به دوش ميكشند و حاضر به تحمل سخترين تلاشها و رنجهاي زندگي هستند تا مبادا فرزندانشان طعم تلخ فقر و محروميت را بچشند ، غافلند از اينكه اگر كودكان خود را در اين مبارزه انسانساز شريك نكنند ، آنان چگونه ميتوانند قدر اين زحمتها را بفهمند تا حداقل انگيزهاي براي تغيير رفتار خود يا از طريق درس خواندن يا كار كردن بدست آورند. انگيزه براي موفقيت مستلزم آگاهي از سلسله مراتب انگيزهها است. همه موجودات زنده براي حفظ بقاي خود انگيزه حيات دارند. اين انگيزه را action يا عمل براي زنده ماندن ميناميم، سپس در مقابل محركهاي بيشمار ، عكسالعملهايي به صورت واكنش ارايه ميشود كه به آن Reaction ميگوييم. اما انگيزه سوم كه حاصل آگاهي انسان از خود است و تفكر و تعمق در پاسخ به اين سوال كه براي چه آمدهايم و به كجا خواهيم رفت. اين انگيزه كه بايد از زير بناي معنوي و فكري بالايي برخوردار باشد، چگونه حاصل ميشود؟
زماني كه هوش هيجاني در مرحلهاي از كنترل قرار گيرد كه هيجانات اجازه دروننگري عميق را در انسان فراهم سازد ، اين مرحله از انگيزه را Proaction ميگوييم كه منجر به خودشكوفايي استعدادها ، ظرفيتها و تواناييهاي انسان ميگردد.
هوش عاطفي و آينده
هوش عاطفي ميتواند به ما در زندگي كردن در لحظه حال بسيار كمك كند. حالات عاطفي ما غالباً ما را از زمان حال غافل نگه ميدارند و نسبت به آينده ، مبالغه آميز و تحريف شده عمل ميكنند. آيا تا كنون از خودتان پرسيدهايد كه چرا بعضي از خاطرات گذشته ، از گذشته شيرينتر هستند؟ احساس شما در آن زمان با احساستان در اين زمان فرق ميكند. شما در گذشته متوجه احساسات خود نبودهايد. ولي الآن آن را مرور ميكنيد چيزي جز احساس خوب در لحظه حال به شما نشاط نميدهد. مروري به احساسات حال و گذشته ميتواند به ما در پيشيني آينده و احياناً در تغيير نگرش ما به آينده نقطه تأملي ايجاد كند. آيا آن احساساتي كه در گذشته به اشتباه به شما ميگفت كه زندگي پس از آن حادثه ديگر غيرقابل تحمل خواهد شد درست از آب در آمد؟ يا آرزوهايي كه به آن رسيديد همان احساسي را در شما زنده كرده است كه انتظارش را داشتهايد؟ چند درصد از حسرتهايي را كه تا كنون به خاطر گذشته تحمل ميكنيد تقصير سوء عواطف شما بوده است؟ توجه صحيح به چند عاملي بودن نقش احساسات در آينده همان چيزي است كه هوش هيجاني از ما ميخواهد به آنها توجه كنيم.
هوش عاطفي و اقتصاد خانواده
اربابان تبليغات بازرگاني براي معرفي و فروش كالاهاي خود از كدام وسيله براي جلب توجه مشتريان خود بيشتر استفاده ميكنند؟ عقل يا هيجان؟
شايد آنها تقصيري نداشته باشند، اين ما هستيم كه خريد خود را در بسياري از مواقع مبتني بر نياز احساسي خود انجام ميدهيم نه نيازهاي واقعي. حتي بعضيها بواسطه اينكه كالايي تبليغ نشده است آن را فاقد ارزش كيفي ميدانند. انتخاب ما نشان دهنده هوش ماست. بسياري از شكستهاي اقتصادي بهخاطر فريب خوردن ما بوده است و مسئوليت اين شكست بر دوش احساسات ما سنگينتر از عقل ماست. نگاهي به دور بر خودمان بياندازيم ، چند درصد از خرت و پرتهاي اطرافمان واقعاً مورد نيازمان بوده است؟
عقل و احساس را بايد با هم آميخت، زواياي ديد هر كدام در حوزهاي مشترك هستند و در حوزههايي فقط يكي از آنها قادر به ديدن است.