جمعه 5 خرداد 1391 - 15:6   صفحه اول  |  درباره تفاهم  |  گالري  |  دوستان خوب ما  | آرشيو اخبار  |   آرشيو صفحات اول  |  آرشیو صفحات  |  ارتباط با ما  


 

هر كه در او جوهر دانايي هست؟

(473 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(760 بار خوانده شده است)  صفحه مناسب براي چاپگر

هر كه در او جوهر دانايي هست؟

04/06/1385
دانايي، كليد قفل‌بسته توانايي است كه در جسم و جان هر انساني به گونه‌هاي ناشناخته‌يي پنهان است و اين دانايي با كسب دانش و علم بهتر و بيشتر به منصه ظهور و بروز مي‌رسد و هيچكس هم حق ندارد، اين توانايي‌ها را به بهانه ناداني به هدر بدهد و يا ضايع و بي‌ثمر سازد و عمرش را بطالت و كاهلي بگذراند. چه كسي مي‌تواند ادعا كند كه فاقد شعور و درك ابتدايي و لازم براي زندگي،براي ساختن و براي جلوه دادن به زندگي و بهره‌بردن از آن مي‌باشد؟! همه حتي آنان كه نقائصي دارند از دانايي نسبي و طبيعي برخوردارند چرا كه انسان به لحاظ سرشت و طبيعت و فطرت و ذاتش مخلوقيت آگاه وهوشيار كه در يك (پروسه) طولاني، به نوعي از (كمال‌انديشي) و (دانايي) رسيده، كه با آن جهان را تعريف و تفسير كرده و بر سختي‌ها و مشكلات طبيعي فايق آمده و براي خود در اين خلقت معنا و مفهومي در خور توجه و عقلاني بخشيده است. اگر دانايي نبود، چگونه زندگي معني مي‌شد و قواعد و قوانين به وجود مي آمد و اين همه خلاقيت و هنر و علم، اين برهوت حيات و هستي را رونق مي‌بخشيد و زيباتر مي ساخت؟! آيا اين دانايي نتيجه قرن‌ها تجربه و ممارست است يا تجربه و ممارست هم‌ياري‌رسان جوهر دانايي ذاتي است؟! اگر بپذيريم كه خلقت ما و حضور ما كه اينگونه معما‌آميز و حيرت‌آور تلقي مي‌شود يك امر اتفاقي و حادث است كه بر اثر شرايط زماني و مكاني و فراهم شدن خودبه خودي همه اسباب و لوازم و مواد مورد نظر شكل گرفته و چنين مهارتي هم در همين تركيبات است و عقلي و شعري در آن وجود نداشته كه فكر همه چيزش را كرده است آن وقت است كه منكر همه‌چيز مي‌شويم و در زندگي و خلقت نتيجه حوادث اتفاقي مي‌دانيم و اجاره مي‌دهيم به هر طرف كه باد بوزد، به آن سمت برويم و نه از خود اراده‌يي داريم و نه اصلا جوهر دانايي به دردمان مي‌خورد و حاصل از اين بودن و حضور فقط لذت است و بردن و خوردن و باقي هيچ!. در اين صورت چقدر بايد .... باشيم كه خود را از بدها و زشتي‌ها و هم كژي‌ها و كاستي‌ها دور نگهداريم و سعي كنيم انسان باشيم و به مقام و مرتبت الهي و آسماني برسيم و براي خود قيد و بند و اعتقاد و ايماني فراهم آوريم! و همين‌جاست كه يكباره اين دانايي و اين جوهر ذاتي فرياد بر مي‌آورد كه اگر مفهوم هستي و بودن و زندگي همين است و بس و ديگر هيچ و با پركشيدن و رفتن خاتمه مي‌يابد پس اين عشق و جاذبه چيست كه ما را جاودانگي پيوند مي‌زند و به يادمان مي‌آورد كه همه‌جا نشان از معبود است و بدون او جهان تهي از معنا و سرانجام است و اين دانايي بدون زحمت ميسر نمي‌شود.
كاظم جمشيديان


 


تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه تفاهم می باشد. استفاده از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است

Powered by Parsis Co.