عذر خواهی امام «ره »از یک بسیجی (789 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است) (56 بار خوانده شده است)  1390/9/5
هفته بسیج یاد آور خاطرات بسیاری در اذهان مردم ایران است خاطراتی که رابطه مستقیم با حیثیت و آبروی یک ملت و سرزمین دارد .دفاع مقدس آیینه تمام نمای فداکاریها و رشادتهای بسیجیان است آنانی که لشگر مخلص خدا بودند و چه خالصانه قدم در میعادگاه عشاق گذاشتند.بسیجی بودن یک افتخار بزرگ است چرا که در وصف بسیج همان بس که رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای فرمودند: بسیجی یعنی علی(ع) که تمام وجودش وقف اسلام بود پس پیرو علی(ع) بسیجی واقعی است کسی که علوی باشد در همه زمینه ها.تفکر بسیجی سدی در برابر توطئه های استکبار علیه هویت ملی ماست.اما بسیج امروز یک سازمان یا یک نهاد یا یک شخصیت حقوقی و حقیقی نیست بسیج به برکت خون شهدایش شناخته می شود بسیج یک فرهنگ ، گفتمان و یک ایدئولوژِی اصیل در جهان بشریت است و حد و مرز نمی شناسد بسیجی ثبت نام ندارد بسیجی بودن به ویژگی های والای اخلاص و تقوا بستگی دارد ودر یک کلام بسیجی یعنی پیرو ولایت و مزین به نور رهبر.بسیج از بطن مردم است و جنبشی خودجوش و مردمی است که تفاوتی اساسی با دیگر جنبش ها دارد و آن عدم عدول از ارزشهای اولیه و اتکا به نیروی مردمی است بسیج امروز در همه عرصه ها حضوری جهادگونه دارد هرکجا نیاز احساس شود بسیج اولین ارگان است همیشه بسیج پیشرو بوده است و خار چشم دشمنان بسیج در مسائل سیاسی و جناح بندی ها ، صف بندی ها وارد نمی شود ولی در عین حال آگاه است و بصیرت در ان یک اصل است دوست را از دشمن می شناسد و اسیر خواسته های گروهی نمی شود بسیج پشتیبان ولایت فقیه و پیرو رهبر است و لا غیر.شنیدن خاطره ای شیرین از شهید بسیجی حسن دشتی كه حكايت از روح لطيف و ملكوتي حضرت امام(ره) دارد در ایام گرامیداشت هفته بسیج خالی از لطف نیست.«يك شب، پست نگهباني من افتاد روي يك پشتبام. اتاق حضرت امام درست رو به روي اين پشتبام بود. لب آن يك ديواره از گونيهاي «توپي» كشيده بودند كه حايلي بود بين شخص نگهبان و اتاق امام؛ يعني نه از پشتبام ميشد داخل اتاق را ببيني و نه از اتاق، روي پشتبام را.مدت زيادي از آمدنِ من به جماران نميگذشت. با اينكه خيلي شوق داشتم، اما هنوز موفق نشده بودم امام را زيارت كنم.نگهباني روي آن پشتبام يك فرصت استثنايي بود كه كمتر پيش ميآمد. يادم هست كه شب از نيمه گذشته بود. توي آن لحظههاي بهخصوص، احساسم اين بود كه چراغ اتاق امام روشن است. حدس ميزدم خودشان هم بيدار باشند. حال و هواي غريبي داشتم. ميخواستم هر طور شده، يك نگاه داخل اتاق بيندازم تا شايد بتوانم امام را زيارت كنم. چند دقيقهاي دربارة قضيه فكر كردم. تنها راهي كه به ذهنم رسيد، اين بود كه از لاي گونيها، منفذ كوچكي باز كنم تا شايد به مطلوبم برسم. از آنجا كه شوق زيادي براي ديدن امام داشتم، نميخواستم درباره درست بودن يا نبودن موضوع فكر كنم. به هر تقدير، خودكارم را بيرون آوردم. نقطهاي را بين گوني مشخص كردم و دست به كار شدم.انگار امام از حال و هواي من و از كاري كه ميكردم با خبر بودند. چند لحظهاي از كارم نگذشته بود كه يكدفعه صداي پايي شنيدم! كسي داشت از راهپلة منتهي به پشتبام بالا ميآمد. همين كه حضرت امام پا روي پشتبام گذاشتند، من صاف ايستادم. مثل برق گرفتهها، خشكم زده بود. انگار تازه متوجه غير منطقي بودنِ كارم شده بودم. گمان اينكه امام از آن باخبر شدهاند، حالم را حسابي گرفت.وقتي ديدم امام دارند ميآيند طرف من، هول و هراسم بيشتر شد. يك ليوان، كه بعداً فهميدم شربت است، دستشان گرفته بودند و لبخند زيبايي به لب داشتند. گيج شده بودم.امام؟! اينجا؟!نزديك كه آمدند، سلام كردند. تازه فهميدم كه بايد سلام ميكردم. با همان دستپاچگي كه داشتم، گفتم: سلام...ليوان شربت را دستم دادند و فرمودند: اين را براي شما آوردم.انگار زبانم قفل شده بود. همين قدر توانستم ليوان را از دستشان بگيرم. به خودم كه آمدم، ديدم سر تا پايم دارد ميلرزد.امام همانطور كه آن لبخند زيبا را به لب داشتند، دستي به پشت من گذاشتند و فرمودند: خدا قوتتان بدهد، خسته نباشيد!بعد مكثي كردند و ادامه دادند: بايد ببخشيد كه من شما را توي زحمت انداختم!بالأخره قفل دهانم باز شد و به هر زحمتي كه بود گفتم: خواهش ميكنم، اين وظيفة ماست.گفتند: شما به خاطر ما بايد تا اين وقت شب بيدار باشيد.انگار بخواهند حديث نفس كنند، ادامه دادند: خدا ما را ببخشد!در برابر اين همه تواضع و به عبارتي در برابر اين همه عظمت، مانده بودم چه كنم؛ مردي كه دنياي كفر و دنياي شياطين را به لرزه درآورده بود، داشت از يك پاسدار و نگهبان ساده عذرخواهي ميكرد!خاطره ای از شهید بسیجی حسن دشتی
|