اين دستان طلائي (343 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است) (697 بار خوانده شده است)  اين دستان طلائي
تاریخ افزودن 09/05/1385 هُرم گرما،توأم با بوي تند (تيز) و رنگها و انواع و اقسام بوهاي ديگر، در گوشه كارگاه كوچك و سرپوشيده چنان تحمل ناپذير و طاقتفرسا بود كه نفسهايت را بند ميآورد و به شماره ميانداخت. اگر قرار بود هر روز، چندين ساعت متوالي آن فضا، آن محيط، آن بوها را تحمل كني و آنهم در هواي آلوده شهر، كه مزيد بر آنهمه آلودگي بود، به راستي چند سال ميتوانستي طاقت بياوري؟ مرد مسني كه با تقّلا و تلاش بي وقفهاي،با (سمباده) رنگهاي سوخته اتومبيلي را ميسائيد،شايد جواب مرا ميداد. اما او اينگونه، به آن هوا، به آن محيط به آن فضا، به آن كار طاقتفرسا نگاه ميكرد. ميگفت؛ كار جوهر زندگيست. بدون كار زندگي مثل مردابي ميماند، كه ساكت و راكد، به سوي عفونت و گنداب ميرود. ميخشكد، حركت و جنب و جوش دريا را ندارد. همانگونه پرطلاتم و استوار. پرموج و خروش و در درونش زندگي ميجوشد، و تا ابدِِِّيت دوام ميآورد. عمرش را كه به مرز كهنسالي رسيده بود با همين كارها و با همين فضاها و با چنين تقّلا و تلاش سپري ساخته بود. فرزندانش را به دانشگاه فرستاده بود و ابداً نگران بطالت و كاهلي و فرسودگي نبود، چرا كه سرمايهاش بازوي پرتوانش بود، كه هنوز از آن كار ميكشيد. شاداب و پرنشاط ميگفت؛ با همين كار، و با تحمل همين شرائط فرزندانم تحصيلات عاليه دارند، و زندگيام خوب اداره شده است. مشكل فقط فرار از كار است و اينكه همه به دنبال ميز و دفتر و دستك ميروند و به دنبال مشاغلي كه به جاي توليد و كارآفريني، حاصل تلاش ديگران را ميبلعند، و به جاي بازو، زبانهايشان كار ميكند، و براي همين ناني كه از اينراه بدست ميآيد، از گلويم پائين نميرود و من با اين چكّش كه به فلز ضربه ميزنم، و صدايش مرا به وجود ميآورد يقين دارم كه زندهام چون چيز ناقصي را دوباره ميسازم، و با اين رنگها و اين بوها مخلوط شدهام و مسئله اينست كه كار ميكنم، و همين مرا زنده نگه ميدارد، و هيچ غمي ندارم، الا اينكه چكش از دستم بيفتد. ! |