آثار روانى - اجتماعى خداباورى (2)
(1002 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(589 بار خوانده شده است)
[1]آثار روانى - اجتماعى خداباورى (2)
86/2/19
خدا: براى اين واژه معانى متعددى گفته شده و ضرورت دارد دقيقا مرادمان را بيان كنيم. خداى مورد نظر ما خدايى است كه ويژگيهاى خاصى را دارا است; شامل سحر و جادو و يا هرامر متافيزيكى و يا حتى خداى هر دين الهى و آسمانى نمىشود; بلكه فقط خداى معرفى شده قرانى مورد نظر است و نه حتى خداى فلاسفه يا عرفا يا فقيهان اسلامى. بحث در اثبات وجود خدا نيز نيست، بلكه مراد ارائه يك تعريف است، تعريفى كه تفهيم و تفهم را راحتتر مىكند. ولى از آنجا كه 1) كيفيت تعريف،تابع كيفيت معرفت است و 2) معرفت، دو نوع عقلى و قلبى دارد. 3) و جهت گيرى اصلى اين نوشتار يك جهتگيرى روانشناختى است 4) و جهتگيرى روانشناختى در باب خدا، بيشتر با معرفت قلبى تناسب دارد تا معرفت عقلى. 5) و اصولا تفاوتهاى متعددى بين معرفت عقلى و معرفت قلبى هست، 6) علاوه بر همه اينها، هر كدام از دو قسم معرفت، خودش داراى مراتب متعددى است و هر فردى ممكن است در مرتبه خاصى از معرفتباشد و هر مرتبهاى نيز شرايط و موانع خاص خود را دارد. با توجه به اين مقدمات معلوم مىشود كه از يك طرف، ارائه چنين تعريفى، كار آسانى نيست و از طرف ديگر بدون ارائه اين تعريف، ادامه بحث ممكن و نتيجه بخش نخواهد بود ولذا بايد تلاش كنيم تا تعريف روانشناختى مورد نظر را به خوبى تبيين كنيم، چون آثار خداباورى ارتباط مستقيم با ويژگيهايى دارد كه به خدا نسبت داده و باور داريم. حال اگر ملاحظه شود كه خداى مورد بحث، خدائى است كه همه مردم از طريق قلبخود، او را مىشناسند ولذا بايد مشترك بين مردم باشد، باز تعريف خدا مشكلتر مىشود و ما مجبوريم دنبال مفهومى از خدا بگرديم كه حداقل شامل دو عنصر مشترك با تعاريف ديگران داشته باشد 1)امرى باشد متعالى 2) متعلق سر سپردگى تام انسان باشد. اگراينقدر مشترك و همگانى از مفهوم خدا را بهخوبىتصوير كرديم، آنگاه تصوير خداى مورد نظر قرآن نيز آسانتر خواهد شد. براى ايجاد تصور مورد نظر لازم است دو كار انجام شود. 1) هر كسى به تجربيات درونى خودش در باب آن امر متعالى رجوع كند 2)بهبعضى تجربههاى درونى ديگران از زبان خودشان توجه كنيم.
اگر بخواهيم تعريفى روانشناختى از خدا ارائه كنيم، همين نياز و احساس نياز درونى، مناسبترين دريچه ورود است و بسيارى از انديشمندان نيز روى آن تاكيد فراوان كردهاند. «فرويد نياز انسانى به دين را به عنوان مسالهاى صرفا روانشناختى تحليل كرد. او مىگفت دين از آرزوى وهمىاى براى داشتن پدرى محافظ بر مىخيزد. ... اشلاير ماخر همچون فرويد، نياز انسان به امر تام و وابستگىاش به عالم را مىفهمد.... سارتر، ملحد فرانسوى، در زندگينامه خويش اقرار مىكند كه من نيازمند خدا بودم; او به من داده شده بود; بدون اينكه بدانم در جستجوى او بودهام، او را دريافت كردم.»، «كلمه خدا را نمىتوانيم به طور دقيق تعريف كنيم ولى معمولا مقصود از آن عبارت است از آنچه كه داراى مفهوم نهائى است و سرچشمه همه چيز وبالاترين ارزشها و منبع تمام ارزشهاى ديگر مىباشد. خدا همان است كه شايستهترين هدف و مقصود زندگى است»، ويليام جيمز معتقد است، ما وقتى كلمه الوهيت را بر زبان مىآوريم، آن حقايق اوليه و واقعىاى را كه در انسان يك حس وقار و طمانينه بر مىانگيزد در نظر مىآوريم; باز در جاى ديگر اظهار مىدارد كه من به خوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى، دل است و قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعملهاى فلسفى و خدا شناسى مانند مطالب ترجمه شدهاى است كه اصل آن به زبان ديگرى است... به اين معنى كه در دنيا، ابتدا يك احساسات مذهبى وجود داشته است و بعد علم كلام ايجاد شده است.
از آنچه كه تاكنون گفته و نقل قول شد نتيجه مىشود خدايى كه مىتواند همگانى و درونزاد باشد، و از نيازهاى درونى انسان سرچشمه بگيرد، همان چيزى است كه به نام «امر متعالى» ناميده شده است و هر كسى يا هر مذهبى ممكن ستبر گوشهاى از اين مفهوم بسيار وسيع انگشت گذاشته و آن را در ميدان معنى شناختى مفاهيم مورد قبول خودش معنى كرده باشد; ما اكنون اين مفهوم را در ميدان معنى شناختى مفاهيم اسلامى بررسى مىكنيم. معمولا هر واژه كليدى، يك معناى اصلى دارد و يك معناى نسبى. ولى قابل توجه است كه معناى نسبى دربردارنده معناى اصلى نيز هست. آن امر نهايى مورد بحث ما، معنى اصلى خدا است. «در قرآن كلمه الله، كلمه كانونى والايى است كه نه تنها بر ميدان معنى شناختى خاص داخل واژگان حكومت دارد، بلكه بر سراسر واژگان مشتمل بر همه ميدانهاى معنى شناختى، يعنى همه دستگاههاى تصورى مندرج در زير آن، مستولى است،... در نظام و دستگاه قرآنى، حتى يك ميدان معنى شناختى واحد نيست كه مستقيما با تصور مركزى الله، مرتبط و در زير فرمان آن نبوده باشد» اينكه گفته مىشود فرهنگ اسلامى و جامعه اسلامى، خدا محور استبه همين معنى است. يعنى تمام تصورات و معانى، گرد همين مفهوم مركزى و از آن متاثر مىشود. پس روشن شد كه معنى نسبى قرآن مورد نظر است و وقتى گفته شود كه خداباورى چنين و چنان اثراتى دارد، مفهوم نسبى خدا، در قرآن مورد نظر است و چون كم و كيف آثار خداباورى تابع ويژگيهاى خداباورى است، هر كسى به هر مقدار، آن ويژگيها را با حالات روانشناختى خودش بيشتر احساس كند، به همان مقدار به خداى مورد نظر قرآن بيشتر رسيده است و به همان مقدار آثار خداباورى را در زندگى فردى و اجتماعى خودش ملاحظه خواهد كرد.
معناى ايمان
ايمان حالت روانى است كه در هر انسانى ممكن است ايجاد شود و داراى سه عنصر عقيده و شناخت، علقه قلبى و عاطفى، و رفتار جوارحى خواهد بود. علاوه بر اينكه تحليل عقلى به اينجا منتهى مىشود كه انسان در ابتدا نسبتبه موضوعى شناخت پيدا كرده و سپس نسبتبه آن، جهتگيرى عاطفى و انگيزش اتخاذ مىكند و در نهايتبر اساس آن شناخت و آن بعد عاطفى و انگيزشى است كه به مقتضاى آن عمل مىكند، براى اثبات و تبيين اين سه عنصر ايمان، شواهد و مؤيدات قرانى فراوانى نيز در اختيار است. ما فقط از باب نمونه به بعضى از آنها اشارهاى خواهيم كرد.
[ بازگشت به سیمای پیامبر [2] | صفحه اصلي بخش ها [3] ]