
[1]ويژگيهاى فرهنگى جامعه دينى (4)
86/2/18
بجاستيادآور شويم كه يك نقش اسنادى، مانند جنسيت، تقريبا جنبه جهانى دارد; يعنى فقط در موارد بسيار نادر در فرقههاى مسيحى و نظامات صوفيه در اسلام، زن، همپاى مرد به صورت رهبر مذهبى ظاهر شده است. عدهاى اين امر را با تئوريهاى روانكاوى دين، خاصه از ديدگاه فرويد بىتناسب ندانستهاند. حال ممكن استبه جاى آنكه ببينيم پايگاههاى دينى چگونه به افراد اختصاص مىيابد، ببينيم كه تا چه حد اين پايگاههاى مردم معمولى، با آن متفاوت است. در يك طرف مىتوانيم وضع هندوهاى ارتدكس را قرار دهيم كه در آن فقط آنهايى كه در استبرهمن متولد شدهاند مىتوانند مناسك دينى را كه در جامعه جنبه اساسى دارد انجام دهند. كهانت رسمى و ضرورى است و پايگاه كهنه (برهمنى) ذاتى و ارثى است. كاتوليكها و ارتدكسهاى مسيحيت مىپذيرند كه مقام كشيش يك امر بنيانى است و اين عقيده را با نظريه تقديس و جانشينى بلاانقطاع مقامات كشيش به صورت انتسابى از عصر مسيح تاكنون مربوط مىسازند. ليكن مقام كشيش از صفات شخصى كشيشها جداست و در نهايت ممكن است اين مقام از فرد باز گرفته شود. صور مختلف مسيحيت گروههاى مختلفى از راهبها و راهبهها نيز نشان مىدهد كه باز هم از طريق تشريفات خاص و نذر و نياز شخصى، از مردم عادى فاصله مىگيرند. كهانتبودايى كاملا جنبه ترك دنيا دارد و رهبانيتبودايى اين تفاوت را با رهبانيت مسيحى دارد كه در دين بودايى خيلى سادهتر مىتوان به زندگى تارك دنيا وارد يا از آن خارج شد. با اين حال، رهبانان و راس رهبانيتبودايى را مىتوان با رهبانان و كشيشان مسيحى، به دليل وجه تمايز آنها از مردم عادى، مقايسه كرد. تفاوت وظيفه راهب با فرد مؤمن عادى نخست در زمينه ادعيه و مناسكى است كه او انجام مىدهد; اما هيچگونه نظريه فقهى كه اين رابطه را مطلقا اساسى نشان دهد وجود ندارد.
در مسيحيت پروتستانى تمايزات ميان كشيش(پروتستان) و مؤمن عادى، بسيار متنوع است. گرايش كلى اين است كه تمامى مؤمنان، كشيش تلقى شوند و رهبرى صرف مذهبى به ايفاى نقش تعليم يا مديريت، محدود گردد. فرقههاى كوچك ممكن است از ايجاد هر گونه اختلاف در ايفاى نقشهاى مختلف اجتناب كنند. اما گروههاى بزرگ پروتستان، لوترى كالونى يا آنگليكن، صفات كشيش را از برخى شعاير نظرى يا عملى كاتوليكها اخذ كردهاند. به اين ترتيب پروتستانها بدون اينكه تمايز و تفاوت ميان كشيش و مؤمن عادى را كاملا لغو كنند، آن را كاهش دادهاند.
در دو دين مذكور كه با اجتماعات خاص پيوند نزديكى دارد، يعنى مسيحيت و بودايى، نقشهاى دينى به لحاظ نظرى همواره نقشهاى مكتسب بوده نه نقشهاى منتسب; كشيشهاى مسيحى، راهب يا راهبه، شخصا نذر مىكردند كه خود را وقف كنند و به صورت تشريفاتى براى مقام خود معرفى مىشدند و در مورد كشيش كاتوليك، همراه آن، استعداد اجراى بعضى مناسك و ادعيه و عشاى ربانى كه براى همه معتقدان الزامى بود بررسى مىشد. براى وارد شدن در اين قشر هيچگونه خواص مثبتيا منفى ذاتى وجود ندارد. رهبران مسيحى در هر مقام يا گروه يا فرقهاى كه باشند مىتوانند موقعيت رهبرى دينى را با كسب موفقيتهاى شخصى در گردآوردن مؤمنان به دور خود، كسب كنند. در بودائيسم، نهاد مركزى، نظام معبد است كه همه مردان و زنان از لحاظ كلى، صرف نظر از خصوصيات ذاتى، آزادانه مىتوانند بدان وارد شوند.
يهوديت، نمونه دينى است كه از كهانت مبتنى بر صفات ارثى و مناسك اجبارى به رهبرى دينى كه در مرحله نخست مبتنى بر آموزش و تعليم است تغيير شكل يافته است. وظايف خاخامها در ارشاد و رهبرى مناسك يا در اجراى قوانين مقدس به معناى اين نيست كه خاخام صاحب صفات ويژه است كه از طريق ارث يا انتصاب، به دست آورده باشد. بعد از نفى بلد و سرگردانى قوم يهود براى مدتى خاخامهاى متخصص با معبد كشيشها همزيستى داشتند. پس از تخريب معبد در سال 70 ميلادى، فقط نظام خاخامها به حيات خود ادامه داد.
و اما در اسلام، روحانيتيا فقهاى متخصص، پس از سالها تعلم و تعليم و ممارست، به صورت علماى و دانشمندان قوانين و سنن مقدس دينى درمىآيند، اما امامان كه رهبرى عمومى دينى را به عهده دارند، داراى صفات موروثى ويژه هستند. هيچكدام از اين شؤون، به نذر و نياز با واجد بودن صفات شخصى خاص كه مطلقا براى زندگى دينى جامعه ضرورى باشد ربطى ندارد. اسلام شيعى گرايش داشته است كه صفات ويژه معصوميت و تقدس را براى رهبران دينى جامعه قائل شود; اما براى مسلمانان سنتى، فقط خليفه به عنوان جانشين حضرت محمد(ص) در روى زمين از امت مؤمنان جدا و مجزا بودهاست.
فقيه اسلامى و رهبران دينى و پيشنمازها و ائمه جماعتبايد آموزش زيادى را براى ايفاى نقش خود ديده باشند، كه به هيچ وجه آنها را به صورت ذاتى واجد نيستند. نقش خليفه (در نظر اهل سنت) مرجع عالى سياسىمذهبى جامعه اسلامى را كه از وفات حضرت محمد(ص) پيامبر بزرگ اسلام تا پايان خلافت عثمانى (1924) عملا وجود داشته است مشكلتر مىتوان به عنوان يك امر انتسابى يا اكتسابى صرف مشخص كرد، چرا كه بين مسلمانان در مورد انتخاب خاص خلافت اختلاف نظر وجود دارد. در تاريخ معاصر موضوع بيشتر شبيه به جانشينى به دليل رابطه خويشاوندى و خانوادگى استكه با ولايتعهدى در يك سلسله يا خانواده جريان مىيابد (مانند عربستان سعودى) ليكن با اعمال قدرت و كشمكش، از سلسلهاى به سلسله ديگر منتقل مىشود. نقش روحانى در اسلام بعضا انتسابى و بعضا اكتسابى است و بر خصوصيات و خصلتهاى شخصى تكيه دارد. يك رهبر جديد تصوف يا يك فرقه، بايستى با گردآورى پيروان و مريدان در اطراف خود، تقدس، بصيرت و جذبه و قدرت اعجاز خود را به آنها بنماياند. اما در صورت موفقيتخواهد وانستسرسلسله مشايخ شود; هرچند فرض بر اين است كه تقدسهايى از اين نوع جنبه ارثى داشته باشد.