
[1]خطي باريك بين دو مفهوم عميق
85/12/12
گفته ميشود كه اگر ميخواهيد در كاري موفق شويد بايد پشتكار و صبر و استقامت داشته باشيد. اين سخن كاملاً درست بوده و در طول تاريخ به اثبات رسيده است. در اين ميان احساسي ديگر هم هست كه بين آن و «پشتكار» تنها يك خط باريك وجود دارد. اين حالت زماني پيش مي آيد كه شما در جرياني «گير» افتادهايد و خلاصي از آن به راحتي ميسر نيست. تلاش ميكنيد تا به هر جان كندني كه شده آن جريان را به آخر برسانيد و خلاصي يابيد. در هردوحالت پشتكار داشتن و به زور تحملكردن احساسهاي مشتركي وجود دارد. شما ترس از شكست را در هردوحال تجربه ميكنيد و گاهي از خود ميپرسيد كه آيا اين هدف ارزش اين همه زحمت را دارد يا نه. ولي تفاوتهاي بنياديني در اين ميان هستند كه نميبايست از آنها غافل شد. پشتكار و اجبار ما را به دو مسير گوناگون هدايت ميكنند به همين جهت لازمست كه تفاوتهايشان را ذكر نماييم.
كارهايي كه از سر اجبار و بيميلي انجام شوند و تنها يك اهرم خارجي ما را به جلو ببرد، نقطه هرفمندي را دنبال كرده مسافر خسته و دلسرد راه را به نقطه بيحاصلي ميرسانند. ولي شخصي كه با پشتكار و از سر عشق و علاقه كاري را دنبال مينمايد، احساسات شگفتانگيزي را تجربه خواهد كرد كه تحمل سختيها را برايش آسان ميكند.
من در اينجا تعدادي از ويژگيهاي شخصي كه از سر اجبار و با بيميلي كاري را انجام داده و زندگي ميكند را بيان ميكنم:او مضطرب و كسل است، مدام از خودش انتقاد ميكند، براي رهايي از اين اضطراب و افسردگي به عادات بدو زيانباري پناه ميبرد و انرژي پاييني دارد، سست و بيحال است و نمي داند كه براي چه دارد زندگي ميكند. فكر ميكنم همينها كافيست. فقط دست از زندگي اجباري و زوركي برداريد، خود را پيدا كنيد و به معناي واقعي «زندگي» كنيد نه اين كه فقط «زنده» باشيد!
هنگامي كه ديديد پس از بيدار شدن از خواب به خودتان ميگوييد كه «واي امروز هم ديروز است. ديروز دقيقا مثل پريروز گذشت. همه روزهايم مثل هم شدهاند. كاش كه...» آن وقت است كه داريد به زور زندگي ميكنيد و به جريان باطلي گرفتار آمدهايد. مسلم است كه آن فعاليتها و كارهايي كه هرروز و با همان روند يكسان به انجام ميرسانيد، از سرعشق و علاقه و پشتكار انجام نميشوند بلكه اجبار و فشاري در كار است كه انگار ناچار به تحمل آيند. بدتراينست كه حس اجبار و تحملكردن اينچنين به درون ما رخنه ميكند و تا مدتها نميفهميم كه داريم چطور زندگي ميكنيم. وقتي از موضوع باخبر ميشويم كه بسيار فرسوده و نااميد شدهايم. نكته اميدواركننده در اين بين اينست كه اگر بخواهيم ميتوانيم به محض باخبرشدن از اشكال كار، راه پيشرويش را سد كنيم و فرياد بكشيم: «هرچه بود تمام شد. ديگر بس است.» ميتوانيم حيات جديدي را از سر بگيريم .
ما به دلايلي تن به اجبار ميدهيم. يا از چيزي ميترسيم يا شناخت درستي از خودمان نداشته بيجهت انگشت اتهام به سمت خودمان نشانه رفتهايم يا اين كه باور كردهايم كه از انجام بعضي كارها ناتوانيم. معمولاً اين سه عامل با يكديگر متحد ميشوند و فردي كه مدام تحمل ميكند و از سر اجبار در جرياني پيش ميرود، از هرسه اين عوامل در رنج است. مثالي ميزنم. اگر من باور كنم كه تواناييهاي لازم و مناسب براي شروع كاري را ندارم به يقين از واردشدن به آن جرگه ميترسم. دقت كنيد كه در اين مثال هرسه اين فاكتورها دخيل هستند. من به درستي خودم را نميشناسيم و از نقاط قوت و ضعفم آگاهي ندارم. هنگامي كه خودم به قضاوت نشستهام، وجود درونم را به ناتواني و بياستعدادي متهم كردهام و حالا از شروع كاري نو ميترسم.
مشكل اينجاست كه اين مجموعه حسابي دست و پاي ما را ميبندند اگر من بخواهم با شروع كارهايي كه در آرزويشان بودهام نشان دهم كه توهمات و باورهاي نادرستي راجع به خود داشتهام، بايد دست به كار شوم و به تمامي آنها بپردازم. ولي با وجود ترسي كه دارم كه چطور ميتوانم اين كارها را انجام دهم؟ ميبينيد كه اين مثلث تاري به دورمان ميتند كه خلاصي از آن به راحتي ميسر نميشود.
پشتكار هم لزوماً آسانتر و كمتنشتر نيست ولي غايت و نهايت آن به تمامي با فرجام حالت اول متفاوت است. در عوض اين كه با پشتكار و صبر و استقامت به افسردگي و نااميدي برسيم، هرروز تجربيات تازهاي خواهيم داشت كه معنايي جديد از زندگي را به ما مينمايانند.
حالا به راستي پشتكار چيست؟ پشتكار همان ندايي را برميانگيزد كه ميگويد:«برو جلو، كار دلخواهت را به پايان برسان، رويايت را از ياد نبر، هرچه سختي و مانع برسرراه باشد مهم نيست!» شخصي كه به نيروي پشتكار و ناببودن هدفش ايمان دارد، هرگز به سخنان لغو و بيهوده و حسادتهاي آزاردهنده ديگران توجه نميكند، او راهش را ادامه ميدهد و به نداي درون گوش ميكند. هربار كه زمين ميخورد، برميخيزد و هرگز انتظار ندارد كه ديگر زمين نخورد.
پشتكار مثل خريدن يك اتومبيل است. وقتي كه ما اتومبيل تازهاي ميخريم ناگهان متوجه ميشويم كه چقدر از اين اتومبيل در خيابانها تردد ميكند. آيا اين به آن معني است كه عده بسيار زيادي در همان روز مثل همان اتومبيل ما را خريدهاند؟ مسلماً نه. اين اتفاق به دليل تغيير زاويه تمركز نگاه ماست. اين نكته درباره شناختهاي ما از خودمان و قضاوتهايي كه درباره خودمان ميكنيم نيز صحت دارد. هرچه كه ذهن ما برآن تمركز دارد، رفتارمان نيز مطابق با آن پيش خواهد. اگر به صداي مربي درونمان كه اهداف ناب و شگفتيآور را به ما نشان ميدهد گوش كنيم، خواهيم توانست افراد جديد، حوادث جالب و احساسات لذتآوري را تجربه كنيم كه خستگيهاي آن همه پشتكار و زمين خوردنها را از تنمان به درخواهد نمود.
براي حركت از يك زندگي اجباري و سراسر دلتنگي و دلمردگي به روند پشتكار و پويش به سوي آرزوي قلبي، بايد به راستي و با تمام وجود خواهان رسيدن به هدف باشيم، نادرستي عقايد، مرزهاي ذهني و قضاوتهاي گذشته را واقعاً بپذيريم و آمادگي كشف دنياهاي نو و بديع را داشته باشيم و از همه مهمتر به نداي آرامبخش و نيرومند درونمان گوش فرا دهيم.
براي اين كه بتوانيد شجاعت را جايگزين ترس كنيد ميتوانيد از افراد موفق و شاد و سرزندهاي كه صبر و پشتكار از صفات آنان است كمك بگيريد. اين زنان و مردان قهرمان مربيان بروني شما خواهند بود كه در كنار معلم درون شما را در مسير جديدي كه پيش گرفتهايد، راه خواهند برد. به قول موريس مترلينگ: «آدمي ساخته افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز ميانديشيده است.»
By: Jane Straus
مترجم: آذين صحابي