هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان (1)
(986 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(680 بار خوانده شده است)
[1]هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان (1)
نوشته: مايكل ميكالكو
مترجم: محمدرضا ميرزااميني
منبع: ww.sharifthinktank.com
ساليان سال، پژوهشگران بسياري كوشيدهاند تا از طريق تحليلهاي آماري، نبوغ را مطالعه كرده و به كمك انبوهي از دادهها و اطلاعات، معماي نبوغ را روشن نمايند. هاولوك اليس، در سال 1904 طبق مطالعاتي كه روي نوابغ انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اكثر نوابغ پدراني بالاي 30 سال و مادراني زير 25 سال داشتهاند و عموماً در كودكي، بيمار و رنجور بودهاند. پژوهشگران ديگري نيز مدعي بودهاند كه بسياري از نوابغ، يا مجرد بودهاند (همچون دِكارت)، يا يتيم بودهاند (همچون ديكنز)، و يا مادر نداشتهاند (همچون داروين). نهايت امر، انبوه دادهها و اطلاعات نيز چيزي را روشن نكرد. دانشپژوهان نيز كوشيدند تا ارتباط بين هوش و نبوغ را بسنجند. نتيجه اين بود كه هوش، نميتواند به تنهايي موجب نبوغ گردد. ضريب هوشي (IQ) بسياري از فيزيكدانان به مراتب بالاتر از ريچارد فاينمن (برنده جايزه نوبل) است، در حاليكه او با ضريب هوشي حدود 122 نبوغي شگفتانگيز از خود نشان داد. نابغه كسي نيست كه در آزمونهاي دانشگاهي رتبهي اول را كسب ميكند، يا ضريب هوشي فوقالعاده بالايي دارد. بعد از مطالعات روانشناسي جوي گولفورد (در دهه 1960)، كه بهخاطر رويكرد علمي خود به خلاقيت معروف شده است، روانشناسان به اين نتيجه رسيدند كه خلاقيت و هوش ماهيتهاي متـفاوتي دارند. انسان ميتواند بـسيار بـاهوش باشـد ولي خـلاق نباشد و بهعكس ميتواند بسيار خلاق باشد ولي چندان باهوش نباشد.
اكثر افرادِ نسبتاً باهوش ميتوانند پاسخ متعارفِ يك مسأله يا سوال را بيابند. مثلاً اگر از ما بپرسند "نصف 13 چقدر ميشود؟"، اكثرمان بيدرنگ پاسخ ميدهيم ششونيم. شما هم احتمالاً چند ثانيهاي ذهنتان معطوف به محاسبه جواب شد و بعد باز به متن بازگشتهايد.
تفكر آفرينشگر در برابر تفكر بازآفرين
عموماً ما به روش بازآفريني ـ يعني برمبناي مسايل مشابهي كه در گذشته با آنها مواجه شدهايم ـ تفكر ميكنيم. زماني كه با مسألهاي روبرو ميشويم، آن را به قالبي ميبريم كه قبلاً جواب داده است. از خود ميپرسيم: "براي حل اين مسأله، چه چيزي را قبلاً در زندگي، تحصيل يا كار خود آموختهام؟"، سپس به روشي تحليلي، مطمئنترين روش را كه در تجربيات گذشتهمان جواب داده است، انتخاب كرده و بقيه را حذف مينماييم. آنگاه در چارچوبي كاملاً مشخص به حل مسأله ميپردازيم. از آنجايي كه براساس تجربيات خـود، به درسـتي و منطـقيبودن گـامهاي روش خـود مطـمئـنيم، مغرورانه به درستي نتيجهگيريمان نيز معتقديم. در مقابل، نوابغ به روشي آفرينشگرانه ميانديشند نه بازآفرين. آنها وقتي با مسألهاي مواجه ميشوند، به جاي اينكه بپرسند "چه روشي را ديگران تا بهحال براي حل اين مسأله به من آموختهاند؟" از خود ميپرسند: "به چند روش ميتوانم به آن نگاه كنم؟"، "چگونه ميتوانم به روشي نو به آن بنگرم؟" و "به چند روش مختلف ميتوانم آن را حل كنم؟"، آنها با پاسخهايي بسيار متفاوت، بعضاً غيرمتعارف و حتي منحصربهفرد، به مسأله جواب ميدهند
با تفكر آفرينشگرانه، شما به آفرينش تمامي رويكردهايي قابل تصور ميپردازيد و كمرنگترين رويكردها را همچون واضحترين رويكردها، مدنظر قرار ميدهيد. در واقع اراده و تلاش براي كشف تمامي روشهاي ممكن ـ حتي بعد از اينكه راهي مطمئن و قطعي پيدا شده باشد ـ بسيار مهم است. از انشتين پرسيدند، فرق تو با يك فرد معمولي (متوسط) چيست؟ او گفت اگر از فردي معمولي بخواهيد سوزني را در انبار كاه بيابد، او با اولين سوزني كه مييابد كار را پايان ميدهد و زحمت جستجوي كل انبار كاه براي يافتن تمامي سوزنهاي ممكن را به خود نميدهد. اما من تمام انبار را ميگردم تا هم هي سوزنهاي ممكن را پيدا كنم!
هرگاه فاينمن ـ فيزيكدان ـ در مسألهاي در ميماند، راهبردهاي فكري جديدي ابداع ميكرد. او متوجه شده بود كه راز نبوغش در اين توانايي اوست كه ميتواند بدون توجه به انديشه متفكران گذشته نسبت به يك مسأله، روشهاي تازهاي را براي انديشيدن بيافريند. او در برخورد با يك مسأله بسيار "راحت" برخورد ميكرد و در صورتي كه جواب خود را از يك راه بهدست نميآورد، بهراحتي چندين راه ديگر را در نظر ميگرفت تا بهرحال راهي بيابد كه تصوراتش را به حركت در آورد. او بهطرز شگفتانگيزي، آفرينشگر بود.
فاينمن پيشنهاد كرد بهجاي آموزش "تفكر بازآفرين" در مدارس، تفكر آفرينشگري ياد داده شود. او معتقد بود يك استفادهكننده موفقِ رياضيات، كسي است كه بتواند راههاي جديدِ انديشيدن براي شرايط موردنظر را ابداع كند. او اعتقاد داشت حتي اگر روشهاي سنتي براي حل يك مسأله، كاملاً شناخته شده باشند، بهتر است هر كس از راه خود و يا از راهي جديد، بهدنبال حل مسأله برود.
معمولاً مسأله "? = 3 + 29" را به اين دليل براي بچههاي پيش از كلاس سوم دبستان مناسب نميدانند، كه نيازمند جمع پيشرفته (انتقال ارقام) است؛ ولي فاينمن معتقد بود كه بـچههـاي سالهاي آغازين دبستان هم ميتوانند با دنبال كردن: 30، 31 و 32، مسأله را حل نمايند. در واقع يك بچه ميتواند با نوشتن اعداد روي يك خط و شمردن فضاهاي خالي بين آنها به جواب برسد ـ روشي كه ميتواند براي فهم اندازهگيريها و كسرها نيز مناسب باشد. يك فرد ميتواند با نوشتن اعداد بزرگتر در يك ستون و انتقال دهگان به ستون بعدي، اين كار را انجام دهد يا از انگشتان خود كمك بگيرد و يا حتي از جبر استفاده نمايد (2 برابر چه عددي بهعلاوه 3 ميشود 7؟). فاينمن، آموزگاران را تشويق ميكند تا به بچهها نشان دهند كه چگونه ميتوان به كمك سعي و خطا، به چند روش مختلف راجع به يك مسأله فكر كرد.
انحراف توسط منشور تجربيات گذشته
نكته قابلتوجه اينست كه تفكر بازآفرين، جمود فكري افراد را تشديد ميكند. در واقع ما به همين علت غالبا" در برخورد با مسايل جديدي كه مشابه تجربيات گذشته است ولي عمق ساختاري آن با مسايلي كه قبلا" با آنها مواجه شدهايم، متفاوت است، با شكست مواجه ميشويم. تفسير اينگونه مسايل از دريچه منشور تجربيات گذشته (طبق تعريف)، باعث سردرگمي ما خواهد شد. تفكر بازآفرين ما را به ايدههاي معمولي ميرساند نه به ايدههاي اصيل. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را بهدست ميآوريد كه تا بحال كسب كردهايد.
[ بازگشت به مقالات روانشناسی [2] | صفحه اصلي بخش ها [3] ]